۞ پیامبر اکرم(ص) :
خداوند، مؤمن صاحب حرفه را دوست دارد.

  • شناسه : 8771
  • 26 آگوست 2020 - 14:48
  • 1757 بازدید
  • ارسال توسط :
  • نویسنده : حسن بلخاری
رازی، فلسفه و پزشکی
به مناسبت پنجم شهریور روز بزرگداشت زکریای رازی

رازی، فلسفه و پزشکی

دکتر حسن بلخاری قهی - استاد دانشگاه تهران و رئیس انجمن آثار و مفاخر فرهنگی

الف) اگر با نهضت ترجمه، بسیاری از آثار یونانی، ایرانی و هندی به عربی ترجمه نمی‌شد (من‌جمله ‏آثار پزشکی) تمدن اسلامی، استعداد و امکانات تدوین و تولیدعلم پزشکی را در متن و بستر خویش ‏دارا بود یا خیر؟
این سؤال مهمی است و البته پاسخ به آن نیز ساده و آسان نیست. زیرا از یک سو جریان رسمی ‏پزشکی در تمدن اسلامی که با بزرگانی چون محمدبن‌زکریای رازی و کتاب عظیمش الحاوی آغاز و با ‏کتاب قانون ابن‌سینا تکمیل و با تحفه سعدیه قطب‌الدین شیرازی به سیر خود ادامه می‌دهد، کاملاً ‏فلسفی است و از این‌رو که اولاً منشأ این پزشکی، بقراط و جالینوس‌اند و ثانیاً فلسفه، خاستگاهی ‏یونانی در جهان اسلام دارد، لاجرم نسبتی میان جریان رسمی پزشکی با یونان ایجاد می‌شود. معنای ‏این گزاره این است که اگر جهان یونانی در نهضت ترجمه به جهان اسلامی وارد نمی‌شد، علم پزشکی ‏به قدرت و وسعتی که در تمدن اسلامی به وجود آمد موجود نمی‌شد و از سوی دیگر، جریانی که ‏رسماً در تمدن اسلامی به طب‌النبی موسوم است جریانی که شامل گردآوری تمامی آیات و احادیثی ‏است که در باب حفظ صحت، سلامتی و جلوگیری از بیماری‌ها توسط برخی محققان مسلمان صورت ‏گرفته است. نمونه‌ای از این آثار که با اثر عبدالملک‌بن‌حبیب اندلسی (۲۳۸ م) شروع می‌شود عبارتند ‏از:‏
‏۱٫ طب‌النبوی، عبدالملک بن حبیب اندلسی ابیری (۱۷۴ -۲۳۸ هـ . ق).‏
‏۲٫ الطب‌النبوی یا الطب و الامراض، ابوبکر احمدبن عمروبن ابی عاصم- قاضی اصفهان- (متوفای ۲۸۷ ‏ه‍. ق.)‏
‏۳٫ الطب‌النبوی، ابوبکر احمدبن محمدبن اسحاق‌بن‌ابراهیم‌بن اسباط دینوری، معروف به ابن‌سنی، (۲۸۴- ‏‏۳۶۴ هـ .ق)؛ نسخة خطی آن در ۷۲ ورقه در کتابخانه فاتح ترکیه موجود است.‏
‏۴٫ الطب‌النبوی، ابونعیم احمدبن‌عبدالله بن محمدبن اسحاق اصفهانی (۳۳۶-۴۳۰ یا ۴۳۲ هـ .ق).‏
‏۵٫ الطب‌النبوی، ابوالعباس جعفربن محمد مستغفری، (متوفای ۴۳۲ هـ . ق.)‏
‏۶٫ الطب‌النبوی، ابوعبدالله محمدبن عبدالله بن فتوح حمیدی، (متوفای ۴۸۸ هـ .ق.)‏
‏۷٫ الطب‌النبوی، عبدالحق اشبیلی، (متوفای ۵۸۱ هـ .ق.)‏
‏۸٫ الاربعین الطبیة المستخرجة من‌سنن ابی ماجة مع شرح‌ها، موفق‌الدین عبداللطیف بن یوسف بغدادی، ‏‏(۵۷۷- ۶۲۹ هـ .ق).‏
‏۹٫ الطب من الکتاب و السنة، موفق‌الدین عبداللطیف بن یوسف بغدادی، (۵۷۷- ۶۲۹ هـ .ق).‏
‏۱۰٫ شرح حدیث الاربعین فی الطب‌النبوی، نجم‌الدین ابوالعباس احمدبن موفق‌الدین ابی الفضل ‏اسعدبن حلوان بن منفاخ دمشقی، معروف به ابن عالمه، (۵۹۳- ۶۵۲ هـ .ق).‏
‏۱۱٫ الطب‌النبوی، ضیاءالدین ابوعبدالله محمدبن عبدالواحدبن احمد مقدس حنبلی، (۵۶۹- ۶۴۳ هـ .ق). ‏
‏۱۲٫ الشفاء فی‌الطب المسند‌عن السید المصطفی یا الشفاء فی‌الطب النبوی یا الوافی فی الطب الشافی، ‏ابوالعباس احمدبن یوسف بن احمدبن حمدون بن حجاج بن میمون بن سلیمان بن سعد قیسی ‏قفصی تیفاشی، (۵۸۰- ۶۵۲ هـ .ق).‏
‏۱۳٫ الطب‌النبوی، شمس الدین ابوعبدالله محمدبن ابی فتح بن ابی فضل بن ابی علی بعلی حنبلی ‏دمشقی، (۶۴۵-۷۰۹ هـ .ق).‏
بر این معنا بیفزاییم این نکته بسیار مهم را که در صحاح سته اهل سنّت که مرجع فقهی آنان ‏محسوب می‌شد، بخشی با عنوان کتاب الطب وجود داشت.‏
بنابراین نمی‌توان به صراحت بیان کرد جریان رسمی پزشکی چنان بر آموزه‌های اسلامی در طب ‏حاکم بود و غالب شد که اگر چنین جریانی نبود، علم پزشکی در تمدن اسلامی متولد نمی‌شد. از آن ‏سو به سادگی هم نمی‌توان گفت طب نبوی، امکانات و استعداد کافی در پروراندن نقش عظیم و ‏بی‌سابقه مسلمانان در امر پزشکی را دارا بود. ضمن این‌که جریان رسمی با ابتنای کامل بر برهان و ‏تجربه آن هم در قلمرو منطق و فلسفه، فضای بسیار مستعد و بهتری برای ارتقاء، آموزش و ترویج این ‏علم ایجاد می‌نمود.‏
البته در این میان، جریانی نیز به دنبال تلفیق طب‌النبی با پزشکی مطرح در آثار کسانی چون رازی و ‏ابن‌سینا بود. در این حوزه، تحفة سعدیه قطب‌الدین شیرازی نمونه بسیار خوبی است. او در مقدمه ‏بسیار عالی خود در کتاب فوق‌الذکر سعی کرده است نسبت پزشکی با اندیشه و تعالیم اسلامی را مورد ‏توجه و بحث قرار دهد. وی در این طریق با رجوع به روایاتی مشهور چون: « العلم علمان علم‌ الادیان و ‏علم‌الابدان» کلام خود را مستدل می‌سازد، کلامی مشهور که قطب‌الدین قائل آن را ذکر نمی‌کند و با ‏‏«قوله علیه‌السلام» که یکی از معصومین و در رأس آنها پیامبر است به بیان آن می‌پردازد. اما روایتی نیز ‏از برخی سلف صالح می‌آورد که بسیار مقبول‌تر است: «العلم علمان علم‌الطبیعه و علم‌الشریعه». چرا ‏این دومی مقبول‌تر است؟ زیرا اگر قول اول را از آن پیامبر انگاریم، با این سؤال مواجه می‌شویم که ‏پیامبر چگونه می‌توانسته کلمة ادیان را در فرمایشات خود به کار برد با آن‌که در قرآن هیچ‌گاه کلمه دین ‏به صورت جمع نیامده است؟ و مفسّران را عقیده بر این است که عدم کاربرد کلمه ادیان، بیانگر آن ‏است که نزد خدا یک دین بیشتر وجود ندارد.‏
البته نکتۀ دیگری نیز هست و آن وجود برخی قرائن در ارتباط روشنِ میان برخی احکام پزشکی ‏در جریان رسمی با طب نبوی است. مثلاً رازی معتقد است پزشک موفق، کسی است که تا ممکن ‏است، با غذا بیمار را درمان کرده و دارو تجویز نکند و این بسیار شبیه کلام پیامبر است که فرمود ‏‏«المِعدَة بیت کلِّ داءٍ، وَ الحَمِئَة رأس کلِّ دَواءٍ». «معده مرکز و خانه هر دردى است و پرهیز و اجتناب ‏از غذاهاى نامناسب و زیاده‌خوری اساس و رأس هر داروى شفابخش است» و نیز این معنا که در ‏سنّت نبوی تأکید می‌شد تا آنجا که امکان دارد بیمار را باید با غذا درمان کرد و نه با دارو. اما از سوی ‏دیگر امثال جاحظ و ابن‌خلدون معتقد بودند کلامی که پیامبر در باب مثلاً پزشکی می‌فرمایند ارتباطی با ‏وحی ندارد. زیرا پیامبر آمده شرایع را به انسان بیاموزد نه پزشکی و سایر امور عادی را و مثال ‏می‌آورند حضرت در باب «تلقیح نحل» فرمودند: من نظر خود را می‌گویم و شما خود، داناتر به امور ‏دنیای خود هستید. البته ابن‌خلدون معتقد است به کار بستن طب شرعی از روی تبرک و صدق ایمانی، ‏اثری عظیم دارد لکن این اثر مرتبط با مزاج نیست، بلکه مرتبط با صدق ایمان است. این بحث مجال ‏مباحثه کلامی ندارد لکن شاید بتوان با تأمل در باب رأی جاحظ و ابن‌خلدون و کسانی که تلاش ‏می‌کردند طب را از دین و دستورات دینی تفکیک کنند و بر مثال‌هایی چون مثال فوق دست ‏می‌یازیدند این نکته را خاطر نشان ساخت که قرآن در سوره حشر (آیه ۷) مسلمین را به دریافت آنچه ‏پیامبر عرضه می‌دارد و اجتناب از آنچه نهی می‌کند فرا خوانده بود «وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا ‏نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا». بنابراین قول پیامبر در هر امری می‌توانست حجّت باشد از‌جمله دستورات طبّی و ‏صحت جسم و جان. نکته نهایی در این باب این‌که بدون تردید، در تاریخ تمدن اسلامی، جریان ‏فلسفی و رسمی پزشکی که بزرگانی چون رازی و ابن‌سینا را بر تارک خود داشت، جریان غالب در ‏طب اسلامی بود و این البته نه به معنای مرعوب شدن در برابر یونان و نام‌های بلندی چون بقراط و ‏جالینوس بود و نه بی‌توجهی به طب‌النبی. بلکه مسأله این بود که در عُرف عام، رعایت اصول بهداشتی ‏آن‌گونه که در آثار موسوم به «طب‌النبی» یا «کتاب الطب» صحاح سته وجود داشت یک تکلیف مذهبی ‏محسوب می‌شد و نه یک علم رسمی که مبادی و مبانی خاص خود را دارا بود؛ درحالی‌که در ‏حوزه‌های علمی و تجربی چون مارستان‌ها و بیمارستان‌ها جریان رسمی غالب بود. تاریخ طب در ‏تمدن اسلامی، توأمانی هر دو جریان است اما در دو قلمرو؛ قلمرو عام و قلمرو خاص. اما بحث ما در ‏این مقال جریان خاص است و به‌ویژه نسبت میان رازی و ابن‌سینا.‏
ب) بگذارید این نسبت را با جمله مشهوری که قطب‌الدین شیرازی در رسالۀ تحفة سعدیه در باب ‏تاریخ طبابت آورده آغاز کنیم: «معروف است که می‌گویند طب نبود، بقراط آن را پایه‌گذاری کرد. مُرده ‏بود، جالینوس آن را احیاء کرد. نابینا بود، حنین آن را بینا کرد. پراکنده بود، محمدبن‌زکریا آن را ‏گردآورد. ناقص بود شیخ ابوعلی سینا آن را کامل کرد». صریح کلام قطب‌الدین چنین است: «ولهذا ‏قیل إنّ الطبّ کان مَعدوماً فأوجده بقراط؛ ومَیِّتاً فأحیاه جالینوس؛ وأعمی فبَصَّره حُنَین؛ ومتفرّقاً ‏فجمعه ابن زکریّا؛ ولو قیل وکان ناقصاً فكمَّله الشیخُ»(التعلیم الأوّل – فی حد الطبّ المختار، من ‏التحفة السعدیة في شرح کلیات القانون)‏
بنابراین نسبت میان رازی و ابن‌سینا در حوزة پزشکی به همین صراحت و روشنی است و البته نیز ‏از این زاویه که هر دو در متن فلسفه یا در ارتباط با فلسفه به طب نگریسته‌اند. این ارتباط از ارکان ‏طبابت در قرون اولیه اسلامی محسوب می‌شد.‏
در کتابی که ابوالحسن طبری با عنوان المعالجات البقراطیه نگاشته، می‌گوید: اگر طبیب، فیلسوف ‏نباشد قابل اعتماد نیست از دیرزمان، سنّت بر این جاری بوده که طبیب باید فلسفه بداند. بقراط گفته ‏است طبیب فاضل باید فیلسوف هم باشد. این جمله را جالینوس پسندیده و کتابی را به این عنوان ‏تألیف کرده است: «ان الطبیب الفاضل یجب ان یکون فیلسوفا». همچنین یکی از فیلسوفان نوافلاطونی ‏به نام الیاس، درباب نسبت طب و فلسفه می‌گوید: پزشکان طب را فلسفۀ تن و فلسفه را طب روح ‏تعریف کرده‌اند. نیز کتابی که در بالا ذکر شد جالینوس درباب نسبت میان طب و فلسفه تألیف کرده ‏بود، حنین‌بن‌اسحاق با نام «فیان الطبیب الفاضل فیلسوف» ترجمه کرده است. علت این تأکید، تأمل بر ‏روش تحقیق و پژوهش در امر پزشکی بوده است. این روش، تلفیقی از برهان و تجربه بوده، وجود ‏برهان، دانستن براهین منطقی و فلسفی را الزام می‌کرده و تجربه نیز نیازمند نوعی روش علمی در ‏استنتاجات دقیق از تجربیات بوده است.‏
جالینوس در کتابی با عنوان التجریه الطبیبیه، فن طب را علمی می‌داند که توأمان از قیاس و تجربه ‏حاصل شده است. در این باب نه صرفاً رأی به تجربه می‌دهد، نه قیاس، بلکه تلفیق هر دو و حتی به ‏کسانی که تجربه را نادیده گرفته و آن را خفیف شمرده‌اند به شدت حمله می‌کند. رازی نیز متذکر ‏می‌شود: کسی که به امور طبیبی و علوم فلسفی و قوانین منطقی عنایت نورزد و خود را به لذت‌های ‏دنیوی مشغول دارد، در علم او خصوصاً در صناعت پزشکی باید تشکیک کرد.‏
‏ این معنا یعنی ارتباط تنگاتنگ فلسفه و طب که در آثار دیگر نیز به شدت پر رنگ است. به عنوان ‏مثال اسحاق بن حنین در باب بقراط جمله‌ای دارد «و بقی بقراط اوحد دهره کامل الفضیله، عالم بسائر ‏الاشیاء الذی به یضرب المثل اعنی الطبیب الفیلسوف». این جمله را استاد مهدی محقق در پیشگفتار ‏ترجمۀ رساله اسحاق که پزشک فاضل باید فیلسوف باشد، آورده است. رساله‌ای کوچک که بیانگر ‏دیدگاه و رأی زمانه امثال اسحاق درباب ضرورت پیوند فلسفه و طب بوده است. اسحاق در این رسالۀ ‏کوچک، بقراط را برگزیدۀ پزشکان دانسته و در جهان پزشکی او را بر همه مقدم می‌دارد و بر این معنا ‏تأکید می‌ورزد که همۀ پزشکان باید به او تشبه جویند. از دیدگاه اسحاق، بقراط علم به ستاره‌شناسی و ‏هندسه را زیربنای شناخت علم طب می‌دانست. درحالی‌که دیگران نه تنها در امر پزشکی تلاش در ‏جهت شناخت این علوم نکردند، بلکه هر طبیبی که نجوم و هندسه فرا می‌گرفت را سرزنش می‌نمودند. ‏بقراط، شناخت کامل طبیعت بدن را آغاز مطلق علم طبابت می‌دانست و معتقد بود مواردی پیش می‌آید ‏که طبیبی در تشخیص درمان خطا می‌کند و این به آن دلیل است که علم منطق نخوانده و نمی‌شناسد. ‏این علم به طبیب می‌آموزاند که نوع و جنس بیماری‌ها را بشناسد. شناخت این نوع و جنس که جز از ‏طریق علم منطق ممکن نیست طبیب را در تعیین جایگاه بیماری‌ها توانمند می‌سازد. همچنین طبیب ‏باید پیشینه و سابقۀ کامل بیمار را داشته باشد تا بداند «وضع حاضر او چیست و در گذشته چه بوده و ‏چه برای او پیش خواهد آمد».‏
اما از دیدگاه اسحاق‌بن‌حنین، پزشکان به آثار بقراط بی‌تفاوتند و نقطه‌نظرات او را مهم نمی‌دارند. ‏زیرا فاقد قوت و اراده کافی هستند. اسحاق تأکید می‌کند پزشک اگر چون بقراط قوت و اراده کافی ‏داشته باشد، سرزمین‌ها را سیر کند و به مداوا و درمان‌ بیماران در شهرهای مختلف بپردازد، شاهان و ‏فقیران را یکسان معالجه کند و راه‌های حق و استقامت را برگزیند به جایی می‌رسد که در خود، ‏احساس نیاز عظیم به علم منطق می‌کند تا به وسیله آن راه‌های استدلال در کشف درمان را شناسایی‌کند، ‏طبیعت تن را بشناسد طبیعت اولیه و ثانویه تن را ادراک کند و نیز از طبیعت سومی که از اعضای ‏ابزاری پیدا شده و تابع دو طبیعت اول است درکی داشته باشد. از دیدگاه اسحاق، طبیبِ فاضل، باید به ‏سودی که هر یک از طبایع برای بدن دارند و این‌که فعل هر کدام از اینها چیست اشراف یابد و البته ‏درک این مبانی جز به اقامه برهان ممکن نیست و این براهین را فقط در صناعت منطق و فلسفه ‏می‌توان یافت. این سیری است که فیلسوف می‌پیماید با این تفاوت که سیر فلسفه، بحث در وجود ‏است و سیر طب در شناختن تن. همان سیری که فلسفه می‌پیماید نیز توسط طبیب باید پیموده شود.‏
از دیدگاه بقراط، هرکه چنین عمل کند از فلسفه چیزی کم ندارد به‌ویژه که باید به سایر فضایل هم ‏عامل و عارف باشد. زیرا فضایل، نسبت ذاتی با هم دارند و امکان تفکیک میان آنها نیست: «حال‌که ‏ضرورت نیاز پزشکان چه در فرا گرفتن پزشکی و چه در مهارت‌های بعدی به فلسفه دانسته شد، ‏آشکار گردید که کسی می‌تواند پزشک واقعی باشد که فیلسوف هم باشد. زیرا این حقیقت که پزشکان ‏نیازمند به فلسفه هستند تا بتوانند از علم خود به خوبی استفاده کنند نیاز به دلیل ندارد».‏
باز گردیم به بحث نسبت میان رازی و ابن‌سینا در تمدن اسلامی با این تأکید که اولاً هر دو نامدار ‏نخست جهان طبابت ایرانی و اسلامی‌اند و بدون تردید الحاوی رازی و القانون ابن‌سینا، دو اثر ‏تکرارناپذیر و بی‌نظیر تاریخ طبابت در ایران و جهان هستند و ثانیاً هر دو در فلسفه اسلامی نامدارند. ‏گرچه رازی یک طبیب فیلسوف بوده و ابن‌سینا یک فیلسوف طبیب و تفاوت این دو در این است که ‏رازی اول و بالذات یک طبیب بزرگ است و در پزشکی مقدم بر ابن‌سینا محسوب می‌شود و دوم و ‏بالعرض یک فیلسوف، آن هم نه فلسفه از نوعی مشائی آن، بلکه فلسفه به معنای نوعی جهان‌بینی ‏خاص که چندان شباهتی به فلسفه امثال فارابی و ابن‌سینا ندارد. السیرة الفلسفیه او هم بیشتر یک ‏مرامنامه فکری است تا یک نظام فلسفی. اما ابن‌سینا اول و بالذات یک فیلسوف است. فیلسوفی که ‏فلسفه به وجود او بالنده می‌شود و جایگاهی عظیم در متن اندیشة اسلامی می‌یابد و سپس طبیب است. ‏البته در طب هم چیزی از فلسفه کم ندارد. لیک به هر حال مقام فلسفی‌اش به تعبیر امام خمینی -ره- ‏در مصباح‌الهدایه، لم یکن له کفوا احد است: «الشیخ الرئیس النابغه الکبری و الاعجوبه العظمی الذی لم ‏یکن له فی حده الذهن و جوده القریحه کفوا احد» ‏
آنچه بیان شد نگره‌ای کلی در بیان نسبت این دو بزرگ بود. اما در متن جزئیات، نوع ‏موضع‌گیری‌های ابن‌سینا در باب رازی که مشهورترینش در رساله الاسئله و الاجوبه ابن‌سینا است، از ‏دیگر مواضع شیخ‌الرئیس مشهورتر و البته جنجالی‌تر است.‏
بیش از بیان این موضع جنجالی به مواردی که ابن‌سینا در آثار خود به رازی ارجاعاتی داده بپردازیم. ‏یکی از این ارجاعات در کتاب قانون است که ابن‌سینا در جلد دوم این کتاب (ص ۳۵۴) و در فصل ‏مداوای الغرب به روش محمدبن‌زکریا در درمان این درد اشاره می‌کند «ثم يقطر فيه شياف الغرب الذي ‏نسبه محمد بن زكريا إلى نفسه، وخصوصاً المدوف منه في ماء العفص» و این البته بیانگر رجوع ‏ابن‌سینا به کتاب الحاوی است. در آثار دیگر ابن‌سینا نیز این رجوع هست، مثلاً در رساله فی ابطال ‏احکام النجوم، رأی جابربن‌حیان و محمد‌بن‌زکریا را در مواردی نپسندیده و مردود می‌شمارد. و اما رأی ‏جنجالی شیخ در باب رازی.‏
در رساله الاسئله و الاجوبه که پاسخ سؤالات ابوریحان بیرونی توسط ابن‌سینا است، ابوریحان سؤالی ‏دارد در این باب که چرا ارسطو در دو جای کتاب خود گفتار پیشینیان را مبنی بر این که فلک را ‏همچنان‌که او یافته است یافته‌اند، دلیل بر ثبات و دوام فلک آورده است؟: «لم جعل أرسطوطاليس ‏أقاويل القرون الماضية و الأحقاب السالفة فى الفلك و وجودهم اياه على ما وجده عليه حجة قوية ‏ذكرها فى موضعين من كتابه على ثبات الفلك» و جواب ابن‌سینا این است که این کلام، برهان ارسطو ‏در اثبات ثبات فلک نیست، بلکه بیانی است که در خلال کلام خویش آورده است: «يجب أن تعلمان ‏ذلك ليس منه باقامة البرهان و انما هو شي‏ء أتى به فى خلال الكلام». سپس ابن‌سینا اظهار می‌کند ‏گویا این اعتراض را از یحیی نحوی یا محمدبن‌زکریای رازی به دست آورده‌ای درحالی‌که رازی یک ‏متکلف فضولی است که پای خود را در مباحث مربوط به الهیات از گلیم خود درازتر کرده و از حدّ ‏خویش که همانا بحث و نظر در باب ادرار و مدفوع است تجاوز کرده و ورود به مباحثی نموده که ‏حدّ او نیست. لاجرم جهل خود را آشکار نموده و خود را رسوا نموده است.: «أو عن محمد بن زكريا ‏الرازى المتكلف الفضولى فى شروحه فى الالهيّات و تجاوز قدره فى بسط الخراج و النظر فى الأبوال ‏و البرازات. لا جرم فضح نفسه و أبدى جهله فيما حاوله و رامه» ‏
که البته جواب تند و گزنده‌ای است و مبنایی برای حملات بسیار به شیخ‌الرئیس در طول تاریخ ‏پزشکی و نمونه معاصرش در کتاب حکیم رازی.‏
قصد این کلام، داوری در باب مجادله فوق نیست. زیرا تخصص آن را ندارد اما تأکید بر این معنا ‏است که هنگامی که قلمرو بحث، مسائل خاص فلسفی است رأی شیخ الرئیس ارجح است. به‌ویژه با ‏توجه به این‌که مفهوم فلسفه در نزد رازی و ابن‌سینا یکسان نیست و این معنا را می‌توان از قرائت ‏کتابی دریافت که رازی نام آن را السیرة الفلسفیه نهاده و نیز تأکید بر این معنا که رازی، در حوزة ‏مباحث فلسفی رأی و طریق دیگری داشت که مجال پرداختن به آن نیست و از‌جمله آنها گرایش ‏فیثاغوری او در فلسفه بود (که البته اگر اثبات شود) با این تأمل که فیثاغوریان در مرز میان فلسفه و ‏اسطوره قرار داشتند و بسیاری از نظراتشان، آرایی ذوقی و فاقد قوت و قدرت در استدلال و برهان ‏بود. اما با این وجود، هرگز هم نمی‌توان تندی و گزندگی جمله ابن‌سینا در باب یکی از اعاظم مطلق ‏تاریخ فرهنگ اسلام و ایران را پسندید و باور کرد.‏

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*