|
 به مناسبت بزرگداشت خدمات علمي و فرهنگي استاد بديع الزمان فروزانفر در انجمن آثار و مفاخر فرهنگي فرزانه ادب و عرفان
استاد بديعالزمان فروزانفر، از چهرههاي درخشان تاريخ ادبيات ايرانزمين و از استادان بيبديل ذوفنون كهن سرزمين ايران در 28 ربيعالثاني 1322 .ق در بشرويه، از توابع طبس، در خانوادهاي فرهنگدوست و فرهنگپرور پا به عرصه وجود گذاشت. پدرش آقا شيخعلي پسر آخوند ملامحمد حسن قاضي است كه نسب به ملااحمد توني (از علماي معاصر شاهعباس صفوي) ميرساند و ملااحمد برادر ملا عبداللهبن محمد بشروي (م: 1071 .ق) است. وي از پارساترين علماي زمان خود و ثاني مقدس اردبيلي بود. ملا عبدالله بن محمد بشروي نخست در مدرسه ملاعبدالله شوشتري در اصفهان ساكن بود، سپس به مشهد رفت و پس از مدتي به همراه برادرش ملااحمد توني به قصد زيارت عتبات عاليات به عراق مسافرت نمود و در راه زيارت در كرمانشاه درگذشت و نزديك پل شاه دفن شد. استاد بديعالزمان فروزانفر در چنين خانداني نشو و نما يافت. وي مقدمات علوم را در بشرويه نزد ملامحمد حسن كه مردي پارسا و صاحب فضيلت بود، فرا گرفت. و از همان كودكي نبوغ ذاتي خود را نشان داد. در سال 1338 راهي مشهد شد و در مشهد از محضر بزرگاني چون اديب نيشابوري و ميرزاحسين سبزواري وحاج مرتضي آشتياني و حاج شيخ مهدي خالصي كسب فيض نمود و در محضر همه اين استادان، ماه مجلس شد.
پس از فراغت از تحصيل، در 1342 به تهران آمد. در تهران نزد ميرزا طاهر تنكابني شرح اشارات، شفا و كليات قانون را فرا گرفت. در محضر آقا حسين نجمآبادي فقه و اصول خواند. ستاره اقبال فروزانفر با ستارگان درخشان دنياي علم در آن روزگار قرين شد و از همان ايام جواني با بزرگاني صاحبنام محشور شد؛ اما ارادت وي به اديب نيشابوري حديث ديگري بود. استاد در مقالهاي كه در شأن علمي مرحوم اديب نوشته از وي چنين ياد ميكند: <يكي از فحول شعرا و ادباي اين عصر، بل تمام اعصار، اعجوبه دهر، اطروفه زمان، كلمه` الله العليا فيالارضين و آيته في العالمين، رئيسالعقلا، استاد فرجاد، فاضل لبيب اديب نيشابوري است كه خدايش زنده و پاينده بداراد. وي عالمي است عامل و فاضلي است كامل، اديبي است بارع، بدون منازع و مدافع در علم ادب، قلزمي است بيكران و محيطي است بيپايان...>در شعري با مطلع:
بر بنا گوش فروهشتي آن زلف به خم
يا نه بر لاله خودرو زدي از مُشك رقم
به ستايش اديب پرداخته است. همچنين در مشهد به خدمت پدر محمود فرخ، از فضلاي معاصر معرفي شد. نبوغش شگفتي او را برانگيخت و سپس به حاكم وقت خراسان معرفي شد و مورد توجه وي قرار گرفت؛ به طوري كه قوامالسلطنه او را <بديع زمانه> خطاب كرد كه از آن زمان به بعد به بديعالزمان ملقب گشت. دكتر حسينعلي هروي شرح اين واقعه را چنين مينگارد:
<از آقاي محمود فرخ شنيدهام، فروزانفر از چهاردهسالگي كه براي تحصيل به مشهد آمده بود، طلبه فاضلي محسوب ميشد و شعر ميساخت. روزي پدر وي از بشرويه به منزل ما آمد و كودك 14 سالهاي را همراه آورده بود تا در باب ادامه تحصيلش با پدرم مشورت كند. پدرم چند سؤال فارسي و عربي كرد و پسر خوب از عهده برآمد. مرد بشرويهاي گفت جليل آقا شعر هم ميسازد. پدر گفت بخوان، جليل آقا گفت از قصايد فارسيام يا از قصايد عربيام بخوانم، در آن جلسه جليلآقا مورد توجه پدر قرار گرفت.>
چهره علمي استاد به زودي او را شمع جمع محافل علمي و ادبي نمود. تسلط وي بر ادبيات عرب و ايران، آگاهي از رموز شعر و شاعري و نكتهسنجيهاي بديع وي از عرفان و تصوف، حافظه قوي، تسلط كافي و وافي به شناخت منابع، خاصه منابع علوم اسلامي وعرفاني، همراه با ذوق لطيف، ملاحت طبع و قدرت سخنوري از استاد چهرهاي كاملا ممتاز و استثنايي ساخته بود. فرزانهاي بود صاحبنظر در عرصههاي مختلف علوم و يكهتاز عرصه ميدان عقل و نقل. در هر محفلي ميدرخشيد. در بحث و فحص بيهمتا بود. كسي را ياراي مقابله با او نبود. سخنانش هم نيش بود و هم نوش. هنوز كه هنوز است آنان كه محضر وي را درك كردهاند، از شوخطبعي و خوش محضري وي سخنها نقل ميكنند.
استاد فروزانفر در طول خدمت دانشگاهي خود دلسوزانه به تعليم و تربيت دانشجويان و طالبان علم پرداخت. در كلاس درس ذوق و تعقل را با هم ميآميخت و با ملاحت تمام مشكلترين و غامضترين مسائل درسي را به دانشجويان تفهيم ميكرد و اعتقاد داشت كه هر آوازي كه برآيد و هركلامي كه بر زبان جاري شود، اگر از عشق و اعتقاد و علاقه نشأت گرفته باشد، مؤثر خواهد افتاد. انسان بايد دست به كاري زند كه معتقد بدان است، وگرنه بيعشق جام تهي است و كلام بيمعني.
كلاس درس استاد به تعبير دكتر زرين كوب: <تنها تعليم نبود، هم تهذيب بود و هم تفريح. بدينترتيب. توفيق او در كار معلمي در بين استادان ادب عصر ما به كلي بيسابقه بود.> اما آنچه فروزانفر را به عنوان استاد بيبديل شناساند و انوار پرفروغ عملش را برهمه جا گستراند، تجلي و انعكاس روح عالم و محقق او در تعليم و تدريس بود.
با وسواس تمام به تحقيق ميپرداخت. از اين جهت تحقيقاتش با پژوهشهاي انجام يافته مشابه در همان زمينه تفاوت اساسي وعمده داشته و دارد. در نهايت فصاحت و بلاغت و با تسلط تمام بر اَهمّ منابع و متون، مينوشت. اما حوزه تحقيق و تدقيق، او را از عالم ذوق دور نميكرد. او با پختگي تمام اشعاري نغز و آبدار و شيرين و جانبخش ميسرود. گاهي چكامهاي يا غزلي ميگفت كه فريادي بود از سرِدرد. مي گفت: <در جهان هر كه فريادي از سر درد برآورده است، مردم گرد وي مجتمع گشتهاند. قرآن و انجيل و تورات به وسيله راهنمايان بشر فرياد ميزنند كه: اي انسان، به كليت خود بازگرد، به اصل خود رجوع كن>. توجه استاد به عرفان و درپي آن، تصحيح ديوان كبير، شرح مثنوي مولانا، و ساير آثار وي نشان از اعتقاد به فريادي است كه از درون انسانها برميخيزد؛ فغاني كه انسان را به انسانيت و فرزانگي هدايت ميكند.
استاد فروزانفر تصحيح متون را با دقت تمام و وسواس بيش از حد پيشه خود ساخت، و از اين رو ميتوان گفت در دوره معاصر اگر نامي از مولانا برسر زبانهاست، اگر تاريخ ادبيات ايران روشنتر ازقبل پرتوافشاني ميكند، مرهون زحمات طاقتفرساي استاد فروزانفر است. با شوريدگي تمام در مثنوي غرق ميشد و نكات پيچيده را به شرح ميكشيد و اگر امروزه شرحهاي مختلفي در دسترس پژوهندگان اين سرزمين است، بيترديد همه از <خوان يغماي> فروزانفر بهرهمند شده است.
استاد مينويسد: <نخستين بار كه گوش نگارنده به آهنگ ملكوتي غزليات مولانا آشنا گرديد، در يكي از روزهاي زمستان 1338 قمري بود كه استاد بزرگوار مرحوم ميرزاعبدالجواد، معروف به اديب نيشابوري، اين غزل را به شاگردان و مستفيدان محضر پربركت خود القا فرمود:
بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست>
او با تأثير از اين بيت با شوق فراوان به مطالعه ديوان شمس پرداخت و با گذشت زمان شيدايياش در بررسي آثار مولانا بيشتر شد تا با درك محضر حاج شيخ عبدالله حائري مازندراني، كه از تربيتيافتگان سلطان عليشاه گنابادي و از مشايخ بزرگ تصوف در قرن چهاردهم هجري قمري بود، رغبت وي به مطالعه ديوان شمس افزونتر از افزون شد.
به گِرد دل همي گردي چه خواهي كرد؟ ميدانم
بخواهي كرد دل را خون و رخ را زرد، ميدانم
سالها خونِ دل خورد. نسخهها را از اطراف و اكناف گرد آورد. مرحوم كريمان و گرديزي را به يادري گرفت. سلامت خود را تا سر حد مرگ به خطر انداخت تا به چاپ ديوان شمس توفيق يافت. در تصحيح مثنوي مولانا نيز به همان اندازه از جان مايه گذاشت و خود را عاشقانه وقف اين مهم نمود و دريچه آن لوح اسرار هستي و كتيبه لبريز از حقايق معنوي را به روي طالبان علم گشود. استاد اين عشق و شور را از نفس گرم مولانا گرفت و همين عشق به مولانا و به سرودههاي او بود كه شعله بر جانش افكند و شرارهاي شد كه خان و مان او را بسوخت.
طفيل هستي عشقاند آدمي و پري
ارادتي بنما تا سعادتي ببري
فروزانفر به فرهنگ و زبان سرزمين خود و به ايران عشق ميورزيد. وي در سخنراني خود به مناسبت تأسيس دانشگاه تبريز درباره زبان فارسي چنين گفت: <مقصود نهايي از تأسيس دانشكده ادبيات تبريز اين است كه اين دانشكده ادبيات فارسي را به دنيا معرفي كند. نبايد گمان برود كه زبان فارسي ذخيره كافي ندارد. حق اين است كه ما زبان فارسي را خوب نميدانيم و درآن تحقيق نكردهايم.
زبان فارسي يكي از ثروتمندترين و غنيترين السنه ادبي دنياست، پس هرگاه طريق صاف و درستي مبتني بر روشهاي جديد محققانه در ميان محصلان پرشور و شوق، رايج شود اميد است كه ادبيات فارسي مقام ديرين را دوباره به دست آورد... . روزي كه بشر از تجاوز به حقوق هم آزرده شود، قيمت حافظ و سعدي و مولوي و شعراي ديگرِ فارسيزبان بر مردم روشنتر خواهد شد.>
استاد در كنار توجه به زبان فارسي، لزوم اهتمام به معارف اسلامي، خصوصاً تاريخ اسلام و معرفي رجال اسلامي را از اهم واجبات ميدانستند و معتقد بود: <اگر چه همه ممالك اسلامي در پيشرفت اسلام سهمي دارند، ولي نبايد غافل شد كه ايرانيان بزرگترين سهم را در نشر اسلام داشتهاند.> او از كمرونقيِ پژوهش در عرصههاي فرهنگ مردم و لهجههاي محلي و آداب و رسوم و موسيقي و خط، تذهيب و نقاشي دلآزرده بود و ميگفت: <اگر بناست اين كار صورت بگيرد، راهش جمعآوري از بين مردم است. مسائل علمي را بايد روي هم جمع كنند تا بنايي وسيع در عالم ادبيات برافراشته شود>.
بس گنج نهان بود مرا در دل و ياران
ناديده گذشتند كه اين خانه خراب است
استاد در اشعار خود توجه خاصي به ايران و سرنوشت و تاريخ آن داشت و در <قصيده و طنيّه> كه به روش قصيده فرخي سيستاني سروده، احساس خود را چنين بيان كرده است:
خصم در كشور جم باز برافراشت عَلَم
رف----ت ب----ر باد ز ناداني ما كشور جم
رفت بر باد ز ناداني و از بيخردي
كشوري كو بُد رامشگه شاهان عجم
نه در او يادي از شادي و آزادي
نه در او نامي از بخشش و از جود و كرم
و يا در قصيده <ايران ديروز، ايران فردا> از فضاي اختناقآور آن روزگار شِكوه سر ميدهد:
از چيست كه اين ابر تيره خاست؟
وين تيرگي مهر از كجاست؟
اين ابر فشاننده دود و دم
اَوخ به ندانم كه از چه خاست
ميتافت از او فرّ ايزدي
آن فرّه يزدان چرا بكاست؟
اين ملت آزاده را هنوز
آثار بزرگياش پا بجاست
آن طاق به گردون كشيده سر
در بارگه <تيسفون> به پاست
بايد كه به آينده ما و تو
اين كژي كشور كنيم راست
آثار به جا مانده از استاد فروزانفر از مثنوي معنوي، ديوان شمس، فيهمافيه و مكتوبات گرفته تا آيات و احاديث مثنوي و زندگاني مولانا جلالالدين و انبوه مقالات به چاپ رسيده در نشريات گوناگون و ديوان به جا مانده از او، همه و همه حكايت از نبوغ فكري و ذاتي اين شخصيت بينظير دارد كه در سايهسار علمِ گسترده او چراغ عرفان و ادب ايران زمين در دانشگاه فروغي ديگر يافت و صدها نفر از طالبان علم در محضر او تلمذ كردند و آزموده شدند تا به استادي رسيدند و از بركت وجودش امروز همچنان در مقام استادي به تدريس مشغولاند. ياران فروزانفر وي را به ظرافت و وقاري كه در تمام احوالش بود، ميستودند. با اطرافيان مهربان بود. دوستنواز بود تا جايي كه ميتوانست، دستگيري، كمك و راهنمايي ميكرد.اما آنچه مسلم است، از زماني كه با بازنشستگي زودهنگام از دانشگاه كناره گرفت، جامعه دانشگاهي فرزانه مردي را از دست داد ولي دوستان و ياران و جوانانِ درد كشيده دود چراغ خورده و پيرانِ طريقت پيموده قدر او را ميدانستند. محبت استاد را بر دل و جان ميگرفتندو در قبال عظمت علم و دانايي وي سرِ تعظيم فرود ميآوردند و به ديده احترام و محبت به او مينگريستند و آن زمان كه جان به جانآفرين تسليم كرد، جهاني را از فيض خود محروم ساخت و جامعه دانشگاهي را به سوگ نشاند و به قول زندهياد استاد زرينكوب: <هر روز چهره او را در دنياي بعد از او درخشانتر خواهيم ديد و ياد او را زندهتر>.
دكتر محمدرضا نصيري
قائممقام انجمن آثار و مفاخر فرهنگي
***
سالشماري زندگي و كارنامه
عنايتالله مجيدي
1276 - تولد؛ در آباديِ <زيركِ> بشرويه.
1298 - (تا شهريور ماه): تحصيلات مقدماتي علوم قديمه در بشرويه.
- (مهرماه): رفتن به مشهد و درك محضر اديب نيشابوري (از محرم 1338 تا 1342ق)، شيخ مرتضي آشتياني، شيخ مهدي خالصي و ميرزاحسين سبزواري. (فقه واصول)
1302 - رفتن به تهران و تلمذ يك دوره شرح اشارات و شفا و كليات قانون و تمهيدالقواعد نزد ميرزا طاهر تنكابني و فقه و حقوق نزد حسين نجمآبادي و تحرير اقليدس و الهيات شفا نزد ميرزامهدي آشتياني و شرح چغميني نزد اديب پيشاوري.
- عضويت در شوراي معارف كه توسط سليمان ميرزا وزيرِ معارف تشكيل شده بود.
1305 - (16 بهمن): سِمت معلمي ادبيات كلاسهاي دارالفنون و تدريس فقه و عربي در مدرسه دارالفنون براي اولينبار.
1306 - (اول آبان): استاد منطق در دانشكده حقوق.
1307 - تدريس زبان عربي و منطق در دارالمعلمين عالي.
1308 - تدريس زبان و ادبيات فارسي در دارالمعلمين عالي.
1310 - تدريس تفسير قرآن و ادبيات عربي در مدرسه عالي سپهسالار.
1312 - استادي ادبيات فارسي و تاريخ ادبيات در دانشسراي عالي.
- مدرس ادبيات در مدرسه عالي سپهسالار.
1313 - معاونت دانشكده معقول و منقول، تدريس درس تصوف اسلامي در دانشكده معقول و منقول و تدريس تاريخ ادبيات فارسي در دانشكده ادبيات و عضويت در مجلس مؤسسانِ دوم تا سال 1323 و مجلس سنا از 1328----1331.
1314 - (31 خرداد): دريافت گواهينامه دكتري توسط هيأت مميزه دانشگاه تهران: آقايان سيدنصرالله تقوي، علياكبر دهخدا و دكتر وليالله نصر.
- (16 شهريور): با مرتبه 9 استادي به سمت استادي دانشسراي عالي، دانشكده ادبيات دانشگاه تهران و دانشكده علوم معقول و منقول منصوب شد. عضو پيوسته فرهنگستان ايران و مخبر كميسيون فرهنگ زبان فارسي.
1315 - (16 شهريور): رئيس مؤسسه وعظ و خطابه. (به حفظ سِمتِ معاونت دانشكده معقول و منقول)
1318 - (3 تير): ارتقا به مرتبه 10 استادي و درك محر وحيد قزويني و تكميل روش انتقادي در نزد ايشان.
1323 - (18 خرداد): رئيس دانشكده معقول و منقول (به موجب را‡ي شوراي استادان) و تا نوزدهم مهر 1346 در اين سِمت باقي بود.
1322 - (21 آذر): عضويت شوراي كتابخانه ملي.
1325 - عضويت در هيأت رئيسه انجمن روابط فرهنگي ايران و شوروي.
1342 - دريافت عاليترين نشان علميِ دولت مراكش.
1346 - (19 آبان): بازنشستگي؛ بعد از چهل سال خدمات فرهنگي و دانشگاهي. تدريس در دورههاي فوق[ليسانس]و دكتري زبان و ادبيات فارسي، ارتقا به مرتبه استادي ممتاز، كه تا پايان عمر در اين سمت باقي ماند.
1349 - (16 ارديبهشت): درگذشت؛ بر اثر سكته قلبي در بيمارستان مهر تهران (آرامگاه او در آستانه عبدالعظيم حسني(ع) در ري، جنب مقبره علايي است).
الف) كتابها: تأليف، تصحيح، ترجمه
1. صرف و نحو عربي. خطي. سال 1296، موجود در كتابخانه مركزي دانشگاه تهران، 104 ص. (به شماره 8804).
2. شعر و شاعري خطي، 1299، موجود در كتابخانه مركزي دانشگاه تهران، 84 ص.(ضمن يادداشتها).
3. منتخبات شاهنامه، تهران، 72 ص، سُربي، جيبي، 1306
4. سخن و سخنوران (شرح حال و منتخب اشعار شعراي خراسان و ماوراءالنهر از ابتداي قرن سوم تا اواخر قرن ششم). تهران، شركت سهامي طبع كتاب، 2 ج، ح + 390+ 7+ 4+ 427 ص. 12-1308چاپ 4 <دو جلد در يك مجلد> تهران، خوارزمي، 1369 713 ص.
5. آيات منتخبه از كلام الله مجيد، مخصوص سالهاي پنجم و ششم دبستانها، تهران، شركت مطبوعات و شركت محدود طبع كتاب (مصوب شوراي عالي فرهنگ)، 55 ص. 1313
6. منتخبات ادبيات، مخصوص سالهاي 4، 5، 6 دبيرستانها. تهران، شركت طبع كتاب، يا + 328 ص.
7. رساله در تحقيق احوال و زندگاني مولانا جلالالدين محمد مشهور به مولوي. تهران، 192 ص، 1315
8. مباحثي از تاريخ ادبيات ايران، از سامانيان تا سلجوقيان. تهران، سلسله انتشارات دانشكده معقول و منقول، 179 ص، 1317
چاپ دوم، از طاهريان تا سلجوقيان به كوشش عنايتالله مجيدي، تهران، دهخدا، 1354، 27+ 412 ص.
چاپ سوم با عنوان تاريخ ادبيات ايران، بعد از اسلام تا پايان تيموريان. تهران، انتشارات سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد، 1383، 636 ص.
9. واژههاي نو فرهنگستان. ]تاليف و تصويب فروزانفر و اعضاي فرهنگستان ايران[. تهران، فرهنگستان ايران، 7 شماره. 19-1318
10. فرهنگ تازي به پارسي. جلد اول ]الف - د[، تهران، فرهنگستان ايران، 366 ص، 1319
11. خلاصه مثنوي، به انتخاب و انضمام تعليقات و حواشي، تهران وزارت فرهنگ، يج+2 + 301 ص، 1321
12. اشعار مثنوي متضمن آيات قرآني به اشارت يا تضمين. ]شامل 621 مورد[ 131 ص. (چاپ نشده است). 1327
13. ديوان اشرفي غزنوي ملقب به اشرف. تصحيح محمدتقي مدرس رضوي ]با اصلاحات دهخدا و فروزانفر[، تهران، دانشگاه تهران، ش 73، عب + 384 ص. 1328
14. دستور زبان فارسي ]دستور پنج استاد، براي مدارس[. تهران، ناشر: علياكبر علمي، 2جلد، 150+135 ص.] تاليف فروزانفر و چهار نفر از دانشمندان[ 29-1328
15. فيهمافيه. از گفتار مولانا جلالالدين محمد مشهور به مولوي. تهران،دانشگاه تهران، ش 105، يج+ 385 ص، 1330
16. معارف. (مجموعه مواعظ و سخنان سلطان العلماءبهاءالدين محمد بن حسين خطيبي بلخي مشهور به بهاءولد)، [تهران]، وزارت فرهنگ، اداره كل انطباعات، ما + 501 + يج + 416ص. چهار جلد در دو مجلد، 38-1333
17. مآخذ قصص و تمثيلات مثنوي. [تهران]، دانشگاه تهران (ش 214)، د + 265ص، 1333
18. زنده بيدار (حيبنيقظان). اثر ابنطفيل، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب (ش 8)، مجموعه آثار فلسفي، 184ص، 1334
* چاپ 3، 1351 [مشتمل بر ترجمه متن زنده بيدار، ترجمه قصه حيبنيقظان ابنسينا، ترجمه قصه غربهالغريبه سهروردي].
19. احاديث مثنوي. تهران، دانشگاه تهران (ش 283)، يب + 274 ص، 1334
20. فارسي (قرائت فارسي و دستور زبان). براي سال اول دبيرستانها. تأليف فروزانفر و چهار نفر از دانشمندان. تهران، اقبال، 1335
21. قرائت فارسي و دستور زبان. براي سال سوم دبيرستانها. تأليف فروزانفر و چهار نفر از دانشمندان، تهران، اقبال، 200 ص، 1335
22. قرائت فارسي و تاريخ ادبيات. براي سال چهارم دبيرستانها. تأليف فروزانفر و چهار نفر از دانشمندان، تهران، اقبال، 212 ص. 1336
23. كليات شمس يا ديوان كبير. از گفتار جلالالدين محمد مشهور به مولوي. تهران، دانشگاه تهران، ده جلد [تصحيح فروزانفر با مشاركت اميرحسن يزدگردي و حسين كريمان]. 48 - 1336
24. معارف، مجموعه مواعظ وكلمات سيدبرهانالدين محقق ترمذي. به همراه تفسير سوره حمد و فتح. تهران، وزارت فرهنگ، اداره كل نگارش، كو + 235 ص، 1339
25. شرح احوال و نقد و تحليل آثار شيخ فريدالدين عطار نيشابوري تهران، انجمن آثار ملي (ش 41)، هشت + 540 + 134 ص. 40 - 1339
26. استنساخ مقالات شمس تبريزي. خطي. موجود در كتابخانه مركزي دانشگاه تهران، دو جلد. (به شماره 8798).
27. ترجمه كامل قرآن مجيد. (در اختيار اداره كل نگارش سابق بوده و چاپ نشده است)، 1343
28. ترجمه رساله قشيريه. تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب (ش 263)، مجموعه متون فارسي (ش 33)، 84 + 838 ص - 1345
29. شرح مثنوي شريف. تهران، دانشگاه تهران (ش 1146)، گنجينه تحقيقات ايراني، ش 3، 3 جلد، [مشتمل بر شرح ابيات از 1 تا 3012] 48 - 1346
30. مناقباوحدالدين حامد بن ابيالفخر كرماني. تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب (ش 302)، مجموعه متون فارسي (ش 38)، 316ص ، 1347
31. مصباحالارواح، اثر شمسالدين محمد بردسيري كرماني. با مقدمه ايرج افشار. [تهران]، دانشگاه تهران (ش 1286)، گنجينه متون ايراني (ش 70)، 124 ص، 1349
32. مجموعه مقالات و اشعار استاد بديعالزمان فروزانفر.با مقدمه عبدالحسين زرينكوب، به كوشش عنايتالله مجيدي، تهران، دهخدا، جلد اول، بيست و پنج + 476 ص، 1351
* چاپ دوم، با عنوان مقالههاي فروزانفر با افزودن 28مقاله جديد، به كوشش عنايتالله مجيدي، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1382، 602 ص.
33. بديعالزمان فروزانفر. مجموعه اشعار. با مقدمه محمدرضا شفيعي كدكني. به كوشش عنايتالله مجيدي. تهران، طهوري، 188 ص، 1368
34. فرهنگ فروزانفر. شامل اصطلاحات عرفان، كلام، طب، نجوم، فقه، موسيقي. تدوين مريم السادات رنجبر، تهران، نشر پرسش، 702 ص، 1374
35. ديوان فروزانفر. به كوشش عنايتالله مجيدي. با مقدمه دكتر محمدرضا شفيعي كدكني، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1382، 376 ص.
36. از خاطر و خط استاد (تقريرات كلاسي). به كوشش عنايتالله مجيدي. با گفتاري از دكتر حسينعلي هروي، جلد اول. تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1384، 452 ص.
37. تقريرات استاد بديعالزمان فروزانفر در دانشكده ادبيات (22 - 1320) درباره تاريخ ادبيات ايران. حواشي، مقدمه محمد دبيرسياقي، تهران، خجسته، 464ص.
***
تجديد عهدي با خاطره استاد
شادروان دكتر عبدالحسين زرينكوب
از وقتي فروزانفر در بين ما نيست، روح تحقيق و معنويت در بين ما غريب شده است. اينجا ديگر از كه ميتوان توقع بحثهاي دقيق عرفاني داشت و با كه ميتوان از معنويات ادب فارسي صحبت كرد؟ در حالي كه بيشتر اديبانِ ديگر در الفاظ و عبارات ميپيچند، فقط او بود كه ذوق معني داشت و ادب را از حد شناخت مسائل لغوي و از معرفت نسخههاي خطي و چاپي كتابها فراتر ميبرد. با مرگ او گرايش به قشر و لفظ كه در نزد تمام اديبانِ ديگر سالهاي طولاني معيار فضل و فضيلت شناخته ميشد، دوباره كار تحقيق و نقد ادبي را در آثار اديبان ما بيروح خواد كرد - و عاري از لطف و ذوق. چه مردي از دست رفت؟
ميدانم كه تعداد دشمنانش كم نبود و بودند سادهدلهايي كه پيش خود تصور ميكردند با كنار گذاشتن او، با هو كردن او، و با آزار كردن او ميتوانند براي خود قدري و ارجي دست و پا كنند، و حالا كه آن مردديگر در بين ما نيست، كدام يك از آن آوازهگران خواهد توانست قلمي را كه او بر زمين نهاد بازگيرد و تنها شرح مثنوي شريف او را در همان مايه و شيوه او تمام كند؟ با مرگ او كه حتي با ملالتهايي كه او در آخر عمر داشت، باز بيهنگام بود، نه همان استادي بزرگ را از دست رفت بلكه جامعه ما در يك زمان هم اديب و شاعر پرمايهاي را از دست داد و هم يك عالم و محقق واقعي را. دانشگاه كه به گمان خود او را بازنشسته كرد، بيشك خود را از يك استاد بينظير محروم كرد. خود او كه معلمي را دوست داشت، البته زياد رنجيد و دوستانش نيز از اين زيان معنوي كه به دانشگاه رسيد، متأثر شدند؛ اما كنار رفتنش هم يك ضرورت بود، چون در دانشگاه به كلي غريب مانده بود، ديگر همزباني نداشت!
فروزانفر معلم و استاد دلسوز و صميمي بود. درس او تنها تعليم نبود، هم تهذيب بود و هم در عين حال تفريح. با اين همه، توفيق او در كار معلمي كه در بين استادان ادب عصر ما به كلي بيسابقه بود، در جنب توفيق علمي او اهميتي نيافت؛ اما اينكه او در طي چهلسال معلمي نتوانست در رشته خود جانشين شايستهاي براي خود تربيت كند، اگر درست است شايد بيش از آنكه به تقصير او منسوب تواند شد، مربوط بود به قصور اهل زمان. به عنوان اديب و شاعر هم اگر توفيق او به پايه توفيق دوست ارشدش ملكالشعراي بهار نرسيد، سبب آن بيشك چيزهايي بود كه دخلي به ذوق و استعداد او نداشت. شعر را به سبك قدما محكم و متين ميگفت، مخصوصاً به شيوه ناصرخسرو و خاقاني علاقه داشت و ازاين حيث يادآور اديب پيشاوري بود. قريحه او در شاعري بزرگ و پرمايه بود اما احوال و اسبابي كه در حيات ادبي وي مؤثر افتاد، از وي بيشتر يك محقق و عالم ساخت.
در واقع مخصوصاً به عنوان عالم و محقق بود كه شخصيت او نبوغ واقعي خود را نشان داد و آنچه اين شخصيت را به عنوان استاد و معلم نيز درخشان ميكرد، تجلي و انعكاس روح عالم و محقق او بود در تعليم و درس. قلمرو تحقيق او ادبيات و تصوف بود - خاصه در دوران اسلامي قبل از صفويه. ادب و شعر اين ادوار كه مخصوصاً در كتاب ناتمام سخن و سخنوران و درس تاريخ ادبيات وعظ و خطابه موضوع اين تحقيقات وي بود با موشكافي و دقت بيسابقهاي مورد بررسي وي شد كه با آنچه پيش از وي و حتي همزمان با تحقيقات وي در اين مسائل انجام ميشد، تفاوت بارز و عمده داشت. هيچكس از همگنان و شاگردان او نتوانست مثل او در اين زمينه بين ذوق مهذب و منطق درست تلفيق كند. بهترين كار ديگران در اين باب هميشه از يك پا ميلنگيد.
همين تلفيق بينظير بين ذوق و عقل، بين احساس لطيف و تعقل قوي بود كه مخصوصاً نقد او را قدرت و مزيت ميبخشيد. حتي در اولين كارهايي كه او در اين زمينه كرد - در نقد مربوط به حواشي و تعليقات محمد قزويني برچهار مقاله -، اين تعادل بين ذوق و علم را در نوشتههاي او ميتوان يافت. درباره ارزش كارهاي علمي و او در اين يادداشت كه فقط تجديد عهدي با خاطره اوست، چه ميتوانم نوشت؟ فروزانفر در شمار آنگونه دانشمندان بود كه آنچه از آنها به عنوان آثار علمي باقي ميماند، نسبت به دانش وسيع و پرمايه آنها اصلاً قابل ملاحظه نيست. شايد محمد قزويني، سيدحسن تقيزاده، و دكتر فياض را نيز از همينگونه عالمان بتوان شمرد. فروزانفر در علوم اسلامي، در ادبيات عربي و علوم مربوط به بلاغت معلومات وسيع را با حضور در ذهن و قوه نقادي كه به ندرت در يك تن جمع ميشود همراه داشت. به علاوه در تاريخ و رجال، در لغت و كتابشناسي، نيز تدريجاً تبحر و احاطه كمنظيري به دست آورد و حافظه قوي تمام اين اطلاعات را در هر زمان كه لازم داشت، در اختيار او ميگذاشت. با دواوين شعرا و كتابهاي مربوط به ادب و لغت بسيار مأنوس بود، و در كتابشناسي معلوماتش به تعداد نسخهها و تاريخ كتابت و قطع و شكل كتابها منحصر نميشد. در تاريخ ادبيات با آنكه از تئوريها و روشهاي امروزي اروپايي آن، چنانكه بايد آگاهي نداشت، طرز كارش چنان دقيق و محتاطانه بود كه حتي حاصل كار شرقشناسان اروپايي از حيث عمق و دقت علمي به پاي كار او نميرسيد. در نقد متون و آنچه امروز در ايران <تصحيح> ميخوانند، هنوز شيوه كار درست را بايد از كارهاي او آموخت. معارف بهاء ولد، معارف سيد محقق ترمذي، كليات شمس تبريزي يا ديوان كبير، فيهمافيه مولانا جلالالدين، كه به وسيله وي طبع و تصحيح شد، از حيث دقت در ضبط و اصالت در تصحيح قياسي در شمار دقيقترين نمونههاي نقد متون به شمار ميآيد.
تحقيقات وي در باب مآخذ قصص و تمثيلات مثنوي، مطالعاتش درباره احاديث مثنوي، خلاصه دو دفتر نخست مثنوي معنوي با تعليقات و حواشي، مجلدات سهگانه شرح مثنوي شريف كه متأسفانه ناتمام ماند و حتي دفتر اول مثنوي را نيز تا آخر نرساند، او را يك محقق نستوه نشان داد - به قول استاد ه- . ريتر( (H. Ritter پژوهشگر بيملال آثار مولانا. كار او در باب عطار با آنكه از حيث وسعت و جامعيت به پاي كتاب همين استاد ريتر نميرسد، باز مشحون است از تحقيقات جالب و بينظير. رساله او در باب شرح حال مولوي نيز با آنكه اكنون چهل سالي از تأليف آن ميگذرد، هنوز در اين باب مرجعي يگانه است. بر تمام اين آثار حتي اگر، فرهنگنامه ناتمام تازي به پارسي، تصحيح ناتمام مثنوي مصباحالارواح، ترجمه فارسي قرآن كه هنوز منتشر نشده است و مجموعه مقالات و اشعار حاضر كه به همت و پايمردي عنايتالله مجيدي انتشار مييابد، نيز افزوده آيد، باز اين مقدار كار در جنب وسعت اطلاعات و فُسحت مجال او بس مختصر مينمايد و شايد آنچه او را از احراز توفيق بيشتري در اين زمينه بازداشت، علاقهاي بود كه به سياست داشت و آنگونه كارها!
اين علاقه كه در واقع تا حد زيادي اوقات عزيز او را به هدر ميداد و در عين حال از قدر او ميكاست، سبب شد كه وي همت و جهد خود را طي سالها صرف آن كند كه راه به فلان مجلس پيدا كند و در رديف فلان و بهمان بنشيند كه همنشيني با آنها براي وي اتلاف وقت بود! از اينكه يك بار حتي خود را به آنگونه مجالس گرفتار كرد، دوستانش به واقع حيرت كردند و عباس اقبال كه خود توانسته بود در مقابل اين وسوسهها بايستد، قطعه شعري در ملامت وي ساخت كه در يغما چاپ شد و شهرت بسيار يافت. در حقيقت همين علاقه به كارهاي غيرعلمي بود كه او را در سالهاي آخر عمر قدري بيش از حد خسته كرد و خيلي مأيوس. با اين همه حتي در آنگونه كارها، توجه به علم و فرهنگ را از ياد نميبرد. آنچه حتي در اين محافل او را تا حد زيادي مقبول و مطلوب ميكرد، لطف محضر، ادب فوقالعاده، و نكتهسنجيهاي او بود كه چاشني ظرافت و شوخي داشت. حافظه قوي، احاطه بر اخبار و اشعار فارسي و عربي و وسعت اطلاعات او كه حتي تقيزاده و محمد قزويني را نيز نسبت به وي به اعجاب وا ميداشت، در اينگونه مجالس هم مايه امتياز او بود. عربي را به لغت فصيح تكلم ميكرد، اما كلام خود را چنان با اشعار و امثال و حكايات ميآراست كه براي ادباي عرب هم سخن گفتناش جالب بود.
در يك مأموريت علمي به عراق كه با وي همراه بودم، مكرر شاهد علاقهاي شدم كه شيوخ ادب به صحبت او نشان ميدادند. در اين مسافرت اطلاعات او در اخبار و اشعار عرب حتي عبدالكريم قاسم رئيس جمهوري آن وقت عراق را فوقالعاده تحت تأثير قرار داد و در يك مهماني رسمي كه من نيز حاضر بودم، وجود او حتي بيش از ادباي سوريه و مغرب براي قاسم مايه تحسين و اعجاب شد. در دهلي، در كلكته، در لاهور، و در كراچي نيز مكرر درخشندگي شخصيت او نامآوران سياست را مجذوب وي كرد. با اين همه براي او كه وجودش ثمرههايي ارزندهتر از دلنوازيهاي اهل سياست ميتوانست عايد ايران كند، اشتغال به اين كارها بيشك اتلاف عمر بود. افسوس كه او خود از اين مايه اتلاف وقتها لذت ميبرد و به اين گونه كارها عشق ميورزيد!
در واقع همين علاقه بود كه او را به آموختن زبان انگليسي واداشت. در مدت سه ماه كه با او در هند و پاكستان همسفر بودم، ميديدم كه با آنچه از اين زبان آموخته بود، در كارهاي جاري به خوبي رفع حاجت ميكرد. اگر فرصت و فراغت بيشتر مييافت، بيشك ممكن بود از كتابها و مقالات آن زبان هم به درستي استفاده كند. استعدادهاي طبيعي - مخصوصاً موقعشناسي، ادب و ظرافت - در وجود وي به قدري بود كه فيالواقع اگر حاضر ميشد تمام اوقاتش را در اين گونه كارها صرف كند، ميتوانست در سياست مثل يك ديپلماتِ كار ديده خدمت كند. ظرافت و وقاري كه در تمام اطوار و احوال او انعكاس داشت، رفتار او را مايه تحسين و حتي سرمشق دوستان جوانش ميساخت. با تمام اين دوستان، وي با حرمت و تكريم ميزيست و تا آنجا كه برايش ممكن ميشد، به همه كمك و راهنمايي ميكرد. در هر مقام كه بود، فيض او به دوستانش ميرسيد.
يادش جاويد باد. چه مردي از دست رفت! فاصلهاي كه مرگ و گذشت زمان بين او و دوستانش انداخت، هر روز چهره او را در دنياي بعد از او درخشانتر خواهد كرد و ياد او را زندهتر.
***
دريغا گوي استاد
سيمين دانشور
از نظر ملعومات و تدريس، استاد فروزانفر بيبديل بود. چيزي در ادبيات فارسي بعد از اسلام نبود كه نداند. صداي بم، زبان دريِ خراساني و معلومات وسيع او مسحوركننده بود. در هر مقولهاي يا در باب هر گروه يا فرقهاي كه درس ميداد، خيال ميكردم خودش جزءِ آن گروه است كه آنقدر دربارهشان ميداند. از اخوانالصفا كه ميگفت، خيال ميكردم خودش از اخوانالصفاست. از اسماعيليه كه ميگفت، خيال ميكردم اسماعيلي است. مولوي كه تدريس ميكرد، خيال ميكردم تازه از قونيه آمده است. حتي از او پرسيدم: <استاد، شما عارفيد؟>
-- نه دوشيزه مِشكين شيرازي!
مرا به علت پوست سبزهام <مشكين> خطاب ميكرد. چشمش كمي تابهتا بود، و ريش جوگندمي داشت؛ اما دستهاي سفيد زيبايي داشت و خودش هم ميدانست و در ضمن تدريس با دستش بسيار بازي ميكرد.
چون تمام رسالههايم از دوره ليسانس تا فوقليسانس و دكتري را با او گرفته بودم، پايم به خانهشان باز شده بود و به خانمش (كه همشيره آقاي گلگلاب بود) و دخترانش مهر بسيار ميورزيدم. سه دختر داشتند. بچه دومشان به بيماري صعبالعلاجي به جهان كودكانِ آسماني پر كشيد، من و چند تا از شاگردان براي تسلي به خانهشان رفتيم. من سخنگوي گروه شدم. وارد كه شديم، ملكالشعراي بهار، دكتر علياكبر سياسي، نصرالله فلسفي و ديگر استادان و شاگردان زبدهاش دكتر پرويز ناتل خانلري و دكتر محمد معين هم بودند. پس از سلام گفتم: <استاد، ما چه بگوييم كه شما ندانيد، و شما چه جواب بدهيد كه ما ندانيم. تنها براي شما آرزوي شكيبايي داريم>. اشك از چشمانش واقعاً جوشيد، سرش را بالا كرد و گفت: <فلك بر سر نهادش لوح سنگين!>
غيرممكن بود درسي بدهد و حرفي بزند كه چاشني كلامش شعري زيبا يا ضربالمثلي شيوا نباشد. اما او هم مثل همه آدمهاي دنيا مطلق نبود و ضعفهاي خودش را داشت. پشت سر ديگران صفحه ميگذاشت و جلو خودشان از خجالتشان درميآمد. يك همكلاس ما رئيس دفتر وزير آموزش و پرورش شده بود و دير به كلاس ميرسيد. روزي استاد گفت: <اين پسرك چه خيال كرده. حالا كه به مقامي رسيده، سر وقت آمدن را از ياد برده!> يك دقيقه بعد آن همكلاس آمد؛ گفت: <ذكر خيرتان بود!> داستان شعري كه براي مصدق گفته بود و بعد مواضعهاش با شاه را همه ميدانند و گفتن هم ندارد؛ اما دفاعش منحصر به خودش بود. ميگفت من قهرمانپرستم.
تمام دروس زبان و ادبيات فارسي با نظر استاد فروزانفر و با مشورت با او انجام مييافت. يك درس فارسي عمومي براي همه دانشجويان دانشكدهها گذاشته بودند. از دانشكده حقوق تا فني، علوم، ادبيات، معقول و منقول، و افسري، براي همه دانشجويان اجباري بود. تعداد دانشجويان بالغ بر دويست و اندي ميشد و كلاس هم روحاني داشت و هم جناب سرهنگ و هم جور واجور افراد مختلفالرشته.
در شوراي دانشكده همه استاداني كه صابون تدريس در آن درس به تنشان خورده بود، از پذيرفتن تدريس در آن كلاس ابا كردند. استاد فروزانفر گفت: <ميدهيمش به دانشور، خواهيد ديد كه ادارهاش ميكند.> سركلاس كه رفتم و چشمم به آن همه آدم ناهمگن افتاد، جا خوردم و بهتر ديدم كه در قدم اول، خلع سلاحشان كنم. گفتم: <ببينم شما چه مرگتان است كه هيچ مردهشويي قبولتان نميكند؟> دانشجويان خنديدند و يخ ميان ما با همين كلام احمقانه آب شد! چند نفر دست بلند كردند. گلايه آنها اين بود كه از ادبيات معاصر و شعر نو هيچ استادي هيچ سخني نميگويد. به آنها قول دادم چهار كتابي كه استاد فروزانفر تعيين كرده است، باهم ميخوانيم و بعد من نيمساعت درباره استادان ادبيات معاصر و شعر نو برايشان حرف خواهم زد. يادم است نيما، اخوان، شاملو و فروغ را درس داده بودم كه در شوراي بعدي استادان، داد استاد فروزانفر به هوا رفت. گفت: <دوشيزه مشكين شيرازي! شنيدهام در كلاس بحر طويل درس ميدهي؟> جواب دادم: <استاد؛ شعر نو بحر طويل نيست. مردم همه آن را قبول كردهاند و دليلش هم همين عطش دانشجويان به سيراب شدنشان.>
متأسفانه دانشگاه و رسانههاي گروهي هنوز شعر نو را قبول نكردهاند و شعر نيما - خانهام ابري است- را براي استاد خواندم. استاد گفت: <نه وزني، نه قافيهاي، مصرعها يكي كوتاه، يكي بلند... و آن زن [فروغ فرخزاد] كه دستش را در باغچه كاشته...> و از صميم دل خنديد. بعد كاغذي از جيب كت درآورد و شعر هوشنگ ايراني را خواند:
- غار كبود ميدمد، جيغ بنفش ميكشد.
گفتم: <استاد ميدانيد كه چقدر وامدار فصاحت و بلاغت شما هستم و حد همين است سخنداني و زيبايي را. اما هرگونه نوآوري ضايعات خود را دارد [هر دريچه نغز بر چشماندازِ عقوبتي ميگشايد]. اول بدعت آغاز ميشود و بعد به تكامل ميرسد و آنگاه به انحطاط ميگرايد>. استاد به فكر فرو رفت و گفت: <اگر تو قبول داري، پس چيزكي هست!>
كمي بعد از مرگ جلال، استاد هم درگذشت و براي من دو نعش بر دوش داشتن بسيار ناگوار بود.
برگرفته از روزنامه اطلاعات دوشنبه 6 اسفند 1386 |