سخنرانی دکتر حسن بلخاری در روز ادبیات کودکان و نوجوانان

تاریخ ایجاد : چهارشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۶ انجمن آثار و مفاخر فرهنگی به مناسبت روز ادبیات کودکان و نوجوانان هم‌اندیشی «تأثیر مفاخر پیشکسوت بر ادبیات کودک و نوجوان» را برگزار کرد. . در این هم‌اندیشی که روز یکشنبه ۱۸ تیرماه ۱۳۹۶ در سالن اجتماعات شهید مطهری انجمن برگزار شد، آقای دکتر حسن بلخاری، رئیس انجمن […]

تاریخ ایجاد :

چهارشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۶

dr.bolkhari

انجمن آثار و مفاخر فرهنگی به مناسبت روز ادبیات کودکان و نوجوانان هم‌اندیشی «تأثیر مفاخر پیشکسوت بر ادبیات کودک و نوجوان» را برگزار کرد. .
در این هم‌اندیشی که روز یکشنبه ۱۸ تیرماه ۱۳۹۶ در سالن اجتماعات شهید مطهری انجمن برگزار شد، آقای دکتر حسن بلخاری، رئیس انجمن آثار و مفاخر فرهنگی به ایراد سخنرانی پرداخت..

متن سخنرانی ایشان بدین شرح است:

در ابتدا ضمن گرامی‌داشت روز ارجمند کودک و نوجوان خدمت همه استادان محترم ، جناب آقای دکتر محقق و سرکار خانم انصاری و سخنرانان و همچنین تمامی مهمانان گرانقدر و ارجمند عرض خیرمقدم دارم و امیدوارم انشاءالله در برنامه‌ای که تدارک داده شده و البته محور اصلی آن سرکار خانم دکتر انصاری بوده¬¬اند با همکاری جناب آقای خورابه و دکتر سبحانی و دوستان و بزرگواران انجمن، سخنرانی¬ها و مطالب به گونه¬ای باشد که انشاالله ارج و قدر امروز و بویژه مقام گرانقدر کودک و نوجوان برای ما بیشتر و بهتر شناخته شود . بنده حقیقتا متحیر بودم که در یک فضای کاملاً تخصصی که بحث در باب کودک و نوجوان هست و الحمدالله در طول ریاست گرانقدر جناب آقای دکتر محقق چهار نفر از پیشکسوتان درجه اول این حوزه در انجمن مورد تقدیر و سپاس واقع شده‌اند و اصل موضوع هم موضوع بسیار حساس و ظریفی است و هر کس به سادگی نمی‌تواند در این قلمرو ادعای تخصص و مهارت بکند ، در این سخنرانی اول چه چیزی را عرض بکنم که هم ظرافت‌ها و حساسیت‌های مباحث کودکان و نوجوانان پاس داشته بشود و هم در جمع این عزیزانی که متخصص این معنا هستند چندان نامناسب سخن نگفته باشم .
رفتم سراغ یک قصه و محور سخنم را می‌خواهم این قصه قرار بدهم . چون ما کودکان و نوجوانانمان را با قصه بار می¬آوریم و تمدن‌هایی که ارزش و عظمت قصه را دریافتند در انتقال معانی و مفاهیم خود به نسل¬های بعدی یا همان کودکان و نوجوانان موفق بودند و این قصه را هم از شاهنامه انتخاب کردم.   لیک پیش از آن یکی دو نکته در باب قصه عرض کنم قصه از این رو جذاب و شیرین است که دور را نزدیک می‌کند، باطن را ظاهر می‌کند مجرد را مجسد می‌کند و ما انسانها به ویژه در دوران کودکی عاشق این حس، لمس و نزدیکی معنا هستیم قصه کلی را جزئی می‌کند بیان «یکی بود یکی نبود»، «کسی بود»، «شاهی بود»، «فردی بود» ما را از ورود به آن عرصه صعب و سخت فلسفه و عقلانیتی که صرفاً به دنبال تجرید و انتزاع است حفظ می‌کند.  می‌خواهم در عظمت قصه و قصه های خوب برای بچه های خوب مهدی آذریزدی که خود پرورش یافته این قصه ها هستم مثالی بزنم.
توجه بکنید ما در جهان اسطوره و آئین هند یک شخصیتی داریم (من به عنوان یک هندشناس نمی‌توانم بین اسطوره و آئین در این تمدن تفاوت بگذارم) که نارادا نام دارد. ناراد سمبل انسانهای جستجوگر و کاوش‌گر است از آن جستجو گرانی که حاضرند از برای رسیدن به  معنا جان فدا کنند. او می‌دانست و از پیری شنیده بود که اگر در خدمت ویشنو تضرع بسیار کند قربانی بجای بیاورد، شب زنده‌دار باشد شاید ویشنو بر او ظاهر شود و سوالات علمی‌اش را پاسخ گوید مسئله از سنخ طلبی است که موسی از خضر در قرآن دارد. آنقدر نارادا گریه و زاری می‌کند که یک روز ویشنو در مقابلش ظاهر می‌شود و می گوید چه می خواهی؟ نارادا می گوید: ارباب! تشنه دانایی‌ام می‌خواهم که بدانم. ویشنو  گفت سوالی داری بپرس ،  نارادا گفت: سوالی که به نظرم می‌رسد این است مایا چیست؟ هر کس اندکی با اپانیشادها  آشنا باشد می‌داند که به عنوان یکی از بزرگترین کتب حکمی جهان صعب‌ترین معنایش مایا است، مایا یعنی همزمان درک کنی شی‌ای هست و نیست این از سخت‌ترین لحظات ادراکمان است چیزی که ما به عنوان نقیض از آن نام می‌بریم. می‌خواهم یک مثالی بزنم اگر همه ما در یک لحظه بی حرکت باشیم این بی‌حرکت بودن چقدر واقعی است؟ ما باور می‌کنیم این سکون را اما در متن این سکون، کره زمین با دو حرکت به دور خود و خورشید می‌چرخد این یعنی ادراک حرکت در عین ایستایی و ایستایی در عین حرکت. ویشنو می‌بیند که نارادا در  مقام درک نیست چون می‌دانید اگر شما مطلبی را در غیر موضع خودش بیان کنید به مطلب ظلم کرده اید. به فرمایش حضرت عیسی مسیح: اگر حکمت را به کسی که اهل آن است ندهید به او ظلم کرده اید اگر به کسی که اهلش نیست بدهید به حکمت ظلم کرده اید این خیلی مهم است.بنابر این ویشنو چون دید نارادا خواهان درک است اما در موضع درک نیست جوابی نداد. یکی دو ماه گذشت یک روز در وسط یک گرمای سوزان در یک بیابان در حالی که ویشنو جلو میرفت و نارادا پشت سرش. ویشنو به نارادا گفت نارادا تشنه‌ام می توانی آبی تهیه کنی گفت: از کجا؟ ویشنو گفت به جهت انگشت سبابه من بنگر. او نگریست و روستایی دید.  گفت: وارد این روستا می شوی و در اولین خانه را می‌زنی و مقداری آب برای من می آوری. گفت: چشم. درِ اولین خانه را که زد دختری در را باز کرد بسیار زیبا،  این زیبایی فوق العاده سبب شد نارادا همه چیز را فراموش کند استاد و اب و بیابان و تشنگی را.  دختر فهمید که در ذهن این پسر طوفانی در گرفته گفت : بله بفرمایید. نارادا  وقتی به خودش آمد گفت نمی‌دانم متحیرم. دختر او را به داخل دعوت کرد وارد که شد دید پدر و مادر و چهار خواهر دیگرش هم هستند. در هفته بعد اگر شما از کنار آن خانه رد می‌شدی صدای ساز و اوازی می‌آمد که نشان می‌داد نارادا به ازدواج همان دختر در آمده. دوازده سال گذشت نارادا صاحب ۳ فرزند شد. حالا استاد هم منتظر آب بود. روزی باران سختی در روستای نارادا آمد طوری که کل روستا را آّب گرفت. نارادا برای نجات همسر و فرزندانش به تلاش افتاد  . یکی از فرزندان بازوی راستش را گرفت و زنش بازوی چیش گرفت دو تا از بچه‌ها روی شانه، نارادا میان این فضا دنبال نجات خانواده‌اش هست که ناگهان یک موج یکی از بچه‌ها را او می رباید . نارادا  متحیر که اگر برود دنبال بچه اینها را چه بکند و اگر دنبال اینها باشد بچه را چه کند موج دوم فرزند دوم و موج سوم فرزند سوم.  موج چهارم همسر را هم برد و موج بعدی خودش را محکم کوبید به دیوار .مدهوش شد وقتی به هوش امد  دید که در بیابان سرش به دامن ویشنو است . ویشنو به نارادا گفت ربع ساعت است منتظر نشته اک که برایم اب بیاوری. نارادا گفت این چه حرفی است ربع ساعت چیست؟  زنم، زندگیم، بچه هایم . ویشنو گفت همه مایا بود :  وَمَا الْحَیَاهُ الدُّنْیَا إِلَّا لَعِبٌ وَلَهْوٌ . تفسیری از این شیرینتر  در تفسیر این آیه قران نیافتم. داستان نارادا یک تمثیل است  . فلسفه تمثیل نزول معناست از برای سهولت درک  ، انسانها شیدای درک امور ساده‌اند به همین دلیل خداوند در قرآن می‌فرمایند
إِنَّ اللَّهَ لَا یَسْتَحْیِی أَنْ یَضْرِبَ مَثَلًا مَا بَعُوضَهً فَمَا فَوْقَهَا . خداى را از اینکه به پشه ‏اى یا فروتر [یا فراتر] از آن مثل زند شرم نیاید. بعبارتی در فهماندن یک معنا  خداوند حیا نمی‌کند از اینکه به پشه‌ای مثال بزند. این قدرت تمثیل است . اثر تمثیل است.
اما شاهنامه و کودک .
برای بیان این موضوع مقدمه مختصری عرض کنم در باب نماد شناسی و مهمترین و پرکاربردترین نماد هنر در همه جهان یعنی مار .
در آرم نظام پزشکی دیده اید که دو   مار دور جامی  می‌پیچند این به معنی شفا است . اصلا بیمار یعنی کسی که مار ندارد یعنی سلامتی ندارد . در متون کلاسیک ما میگفتند مارستان . حال می گویند بیمارستان . انموقع ایجابی بود اکنون سلبی. اما ما در شاهنامه دو نمود دارد: مثبت و منفی . منفی داستان ضحاک است

****

چو ضحاک دست اندر در آورد و خمر /  شگفت آمدش زان هوشی وار مرد
بدو گفت بنگر که تا آرزو / چه خواهی، بخواه از من ای نیک خوی
خورشگر بدو گفت کی پادشاه  / همیشه بزی شاد و فرمانروا
یمی حاجت است ام به نزدیک شاه  /  وگر چه مرا نیست این (پایگاه ؟)
که فرمان دهد شاه تا سر کتف اوی  /   ببوسم بمالم بر این چشم و روی
چو بوسید و شد در زمین ناپدید /   کس اندر جهان (او؟) شگفتی ندید
دو مار سیه از دو کتفش به رست / از هر سویی چاره جست
اینجا مار نماینده ابلیس است این را  داشته باشید. حال کار کرد دوم مار در شاهنامه.
یک روز انوشیروان خواب ‌می‌بیند. (می خواهم داستان کودک یا «کودک پیر» را در شاهنامه  بگویم)
نگر خواب را بیهده نشمری /  یکی بهره دانی ز پیغمبری

خواب خیلی مهم است می گویند  یک دوازدهم وحی دریافت از طریق خواب است.
شبی خفته بود شاه نوشین روان /  خود پیر و بیدار و دولت جوان
چنان دید در خواب که از پیش تخت /  به رستی یکی خسروانی درخت
یک دفعه در خواب می‌بیند که کنار تخت خسروانی یک درختی رست خوب تا اینجاش خیلی خوب است اما ناگهان می‌بیند که گر از دندان تیزی ظاهر می‌شود و از انوشیروان طلب می‌ می‌کند اشعارش را نمی‌خوانم شاه چون  از خواب بیدار میشود به شدت نگران است.  رستن درخت در کنار تخت خسروانی پیام سعد است لاکن حضور گراز یعنی چه؟ خواب گزاران خوانده می‌شوند و همه در تأویل و تعبیر این خواب ناتوان لا جرم انوشیروان ردان و موبدان را می‌خواند می‌گوید به تمامی اقصی سرزمین من روان شوید و کسی را بیابید تا این خواب را از برای من تأویل کند زیرا به نظر می‌رسد این خواب با سرنوشت حکومت من مرتبط است. یکی از این کسان شخصی است به نام آزاد سرو،
یکی از ردان نامش آزاد سرو / ز درگاه کسری بیامد به مرو
بر آمد همی گرد مرو و بجست /  یکی موبدی دید با زند و اوست
اوست منظور اوستاست و زند هم که می‌دانید متون پهلوی تفسیری اوستاست.
وارد مرو که می‌شود می‌بیند معلمی گوشه میدانگاهی، کودکان را تعلیم می‌دهدبا خود  گفت شاید این معلم چیزی بداند. و جواب ما را بدهد و ما برای پادشاه خبری ببریم.

همی کودکان را بیاموخت زند / به تندی و خشم و به بانگ بلند
یکی کودکی مهتر اندر برش /  پژوهنده زند و اوستا سرش
به دانش به از بچگان آمد او /  ز تخم پژوهندگان آمد او
کودکی در میان این جمع وجود دارد که تیز هوش است و معلوم است که در بزرگی به جای بلندی می رسد،  ببینید ما حد دانایی را در فرهنگ خود  تا کجای رشد انسان عقب می بریم. از همان کودکی.
عنان را بپیچید موبد ز راه / بیامد بپرسید از آن خواب شاه
نویسنده گفت این نه کار من است  / ز هر دانشی زند یار من است
بیاموزم این کودکان را همی /  بدو زین ینارم زدن خود دمی
(۴۹/۲۸)

معلم می گوید من از خودم چیزی ندارم من فقط زند را درس میدهم معلم‌هایی که فقط و فقط متأسفانه حالت ضبط را در کلاس دارن   . البته کم اند انشاالله . اما معلمانی هستند که جان‌ها بر می‌افروزند.
به استاد گفت که این شکار من است / گزاریدن خواب کار من است
همان کودک بلند شد گفت جناب استاد اجازه می‌دهید من این خواب را تعبیر کنم استاد ناراحت شد
یکی بانگ زد برو مرد بشت / که تو دفتر خویش را کردی درست
چه دانی تو از گردش روزگار / که از مرد جایی نیاید به کار
مگر بخت این کودک افروخته است / ز تو نی، که از دولت آموخته است
بعد به پسر گفت تعبیر خواب را بگو «کودک گفت» نه این تعبیر را جز به خود پادشاه نمی گویم
نگویم من این بگفت جز پیش شاه  /  بدان گه که بنشاندم پیش گاه
به یادش فرستاده اسب و درم / گر هر چه بایست ازش بیش و کم
به رفتند هر دو برابر ز مرو  /  خرامان چو در زیر گلبن تز رو
این کودک اسمش بوذر جمهر است و بدانید شیخ اشراق ما در ابتدای حکمه‌الاشراق، حکمت خسروانی را که زنده می‌کند از جمله منابع‌اش ابن‌بوذر جمهر است بنابر این ما در فرهنگمان    «کودک پیر» داریم به زمان کودک و به دانایی پیر.

بخفت اندران سایه بوزرجمهر   /   یکی چادر اندرکشیده به چهر
هنوز این گرانمایه بیدار بود    / که با او به راه اندرون یار بود
نگه کرد و پیسه یکی مار دید    /  که آن چادر از خفته اندر کشید
ز سر تا به پایش ببویید سخت    /  شد ازپیش اونرم سوی درخت
چو مار سیه بر سر دار شد  /  سر کودک از خواب بیدار شد

در کمال حیرت ناگهان آزاد سرو می‌بیند یک مار خوش خط و خال از درخت پایین می خزد
چو آن اژدها شورش او شنید                           بران شاخ باریک شد ناپدید

در این جا مار نماد معرفت است.
فرستاده اندر شگفتی بماند                           فراوان برو نام یزدان بخواند
به دل گفت کین کودک هوشمند                       بجایی رسد در بزرگی بلند
این قصه نشان می دهد کودکان بالقوه عالمند و کار آدمهای بزرگ بالفعل کردن این علامگی است.
والسلام