متن سخنرانی دکتر ژاله آموزگار در مراسم بزرگداشت دکتر احمدعلی رجایی بخارایی

تاریخ ایجاد : دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵ در مراسم بزرگداشت دکتر احمدعلی رجایی بخارایی که روز دوشنبه ۱۵ آذر‌ماه۱۳۹۵ در انجمن آثار و مفاخر فرهنگی برگزار شد، دکتر ژاله آموزگار، عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی به ایراد سخنرانی پرداخت. متن سخنرانی ایشان بدین شرح است: به یاد قامت راست استادم دکتر احمدعلی رجایی […]

تاریخ ایجاد :

دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵

IMG 3596در مراسم بزرگداشت دکتر احمدعلی رجایی بخارایی که روز دوشنبه ۱۵ آذر‌ماه۱۳۹۵ در انجمن آثار و مفاخر فرهنگی برگزار شد، دکتر ژاله آموزگار، عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی به ایراد سخنرانی پرداخت.

متن سخنرانی ایشان بدین شرح است:

به یاد قامت راست استادم
دکتر احمدعلی رجایی

پرنده خیال چه آسان سفر می‌کند، دهه‌ها را پشت سر می‌گذارد، و سرزمین‌ها را در می‌نوردد و ناگهان از پس سالیان، تو خود را در قالب دختر شهرستانی جوانی می‌یابی، کمرو و آرمان‌گرا، بر روی نیمکت‌های دانشکده ادبیات تبریز که با یک دنیا تحسین و اشتیاق چشم به دهان استادی دوخته است سفر کرده از خراسان…
کلاس درس حافظ است، گویی دیروز است، با همان شفافیت در گنجینه حافظه‌ام. استاد با حرارت تمام غزل را می‌خواند، نمی‌دانم چرا حتی غزل آن را به یاد دارم:
زلف آشفته و خوی کرده…
صدایش را می‌توانم با همان ابهت و گرمی به یاد بیاورم، تلاش می‌کند هنر حافظ را در ترسیم و تجسم صحنه‌ها و انتقال آن به خواننده، با لحنی ستایش‌آمیز بازگو کند و سپس به توضیح واژه‌های مشکل می‌پردازد، و من مجذوب و میخکوب نمی‌دانم چشم به دهان او بدوزم یا یادداشت بردارم. هنوز نوشته‌های شتابزده آن دوران را به عنوان یادگار نگاه داشته‌ام. کاش آنها به اندازه یادداشت‌های آقای دکتر یاحقی از کلاس‌های استاد، پخته و منظم و روش‌مند بودند که جرأت چاپشان را پیدا می‌کردم.  به‌نظم نوشته‌های ایشان از آن دوران که در یادنامه استاد نقل شده است، غبطه می‌خورم. آن بی نظمی را به حساب این می‌گذارم که خام بودم و تازه‌کار و از روش تحقیق چیزی نمی‌دانستم که بخشی از آن را هم از استادم دکتر رجایی آموختم.
پرنده خیالم باز هم به پرواز درمی‌آید: کلاس درس متون منثور است، و یکی از متون انتخابی، تاریخ بیهقی است. بخش‌هایی از آن را در این کلاس می‌خوانیم. متن مورد استفاده دانشجویان، متن چاپی علی‌اکبر فیاض است، نه جزوه کوچکی که تنها داستان حسنک وزیر را داشته باشد!
استاد دلسوز ما می‌داند چگونه ما دانشجویان سال اولیِ نوپا را وادارد که همه اوراق تاریخ بیهقی را حتماً ورق بزنیم. برای هر کدام از دانشجویانِ کلاس تکلیفی از این کتاب تعیین می‌کند، یکی باید حروف اضافه را در آورد، دیگری با «که» موصولی دست‌وپنجه نرم کند و یکی دیگر عبارت‌های فعلی را به بحث بکشد و …
آن روزها ما بیشتر عادت داشتیم به خواسته‌های استادانمان احترام بگذاریم و گفته‌هایشان را اطاعت کنیم و این نوع تکلیف کلاسی هم کاری نبود که دیگری کمکمان کند. پس من دانشجوی مطیع می‌بایست می‌نشستم و اجباراً همه بیهقی را صفحه به صفحه می‌دیدم و حروف اضافه را درمی‌آوردم. الفتی را که بعدها با متن تاریخ بیهقی پیدا کردم مرهون این استادم و اگر قدم در راه پژوهش گذاشتم، الفبایش را در این کلاس و کلاس‌های دیگرم در آن دوران آموختم.
دکتر رجایی عادت داشت هر موضوعی را جدی بگیرد (جز بیماریش)؛ وقتی درس می‌داد با تمام وجودش درس می‌داد. یادم هست همیشه دو عینک داشت، یکی را می‌گذاشت به یادداشت‌ها نگاه می‌کرد، با دیگری به دانشجویان جوانش می‌نگریست، هنوز عینک‌های دو دید در دسترس همگان نبود.
روزی در لابه‌لای تفسیر متون، ضمن جابه‌جا کردن عینک‌ها، چند واژه مشکل را توضیح می‌داد و چون قیافه درمانده برخی از دانشجویان را دید، راه نصیحت در پیش گرفت که نترسید، اگر می‌خواهید پیشرفت کنید باید کار کنید، مرا در نظر بگیرید هم دوره لیسانس دانشکده حقوق را تمام کردم و همزمان رشته ادبیات فارسی را ادامه دادم، با سخت‌گیرترین استادان کار کردم، تا اینجا رسیدم، می‌بینید که هیچ‌طوری نشدم. واکنش شیطنت‌آمیز جوانی از پشت سرم به گوش رسید: «دیگر می‌خواستید چه شود بجای یک عینک، دو عینک را جابه‌جا می‌کنید!»
من که مجذوب قیافه مصمم استادم بودم، چنان با خشم به سوی این همکلاسی که اکنون حتی نامش را به‌خاطر ندارم، برگشتم که هول شد و با شرمندگی سرش را پائین انداخت و من در دلم خدا خدا می‌کردم که استادِ زودرنج من این گفتار آهسته را نشنیده باشد.
در آن روزهای نوجوانی، استادان خوبم در دانشگاه قهرمانان من بودند. علم وکلاس‌داری تعدادی از آنان تحسین را در من برمی‌انگیخت و آرزوی شیرینی در دلم می‌خلید. آیا من هم روزی خواهم توانست مانند آنان بر کرسی استادی تکیه بزنم…
آرزو بر جوانان عیب نبود و من در سایه رجایی‌ها توانستم به آنچه مشتاقانه و از ته دل آرزو کرده بودم برسم.
من بخت این را داشتم که در دانشکده ادبیات تبریز و در آن سال‌هایی که دانشجو بودم استادان برجسته‌ای بر سر راهم قرار گیرند و دکتر احمدعلی رجایی یکی از آنها بود. من به قدر توانایی‌ام در محضر آنان که هرکدام خود قطبی به شمار می‌آمدند، تلمذ کردم. اگر به‌جایی رسیده‌ام مرهون آنها هستم که از دانششان بهره بردم و از منششان آموختم و به عنوان فرزند معنویشان سرافکنده‌شان نکردم و اگر توانستم از هزینه تحصیلی رتبه اولی دانشگاه برای ادامه تحصیل دکتری و سفر به خارج استفاده کنم، باز هم در سایه ایشان بوده است. خداوند را شکرگزارم که موهبت حق‌شناسی را به من ارزانی داشت که هرگز الطافشان را فراموش نکنم.
خوشبختانه یکسالی از دوران تحصیلی‌ام در پاریس مصادف شد با سفر مطالعاتی استاد رجایی به پاریس، و من و همسر و دختر کوچکم، این افتخار را داشتیم که بسیاری از یکشنبه‌ها را میزبانشان باشیم، و من محضر شیرین ایشان را که صفای خاصی به جمع کوچک ما می‌بخشیدند، همیشه در خاطر دارم.
من خودم را آدم خوشبختی می‌دانم و بخشی از خوشبختی من این بوده است که در طی زندگی و تحصیل، استادان خوبی داشتم که علمشان را از من دریغ نداشتند و من ضمن احترام به فرد فرد آنها، از صمیم قلب دوستشان داشتم. دکتر احمدعلی رجایی یکی از برجسته‌ترین آنها بود که از او بسیار آموختم و سعی کردم با بخشی از سجایای اخلاقی او همسانی یابم. پشتکار، اعتماد به نفس، پای‌بندی به اصول و وجدان کار را از او آموختم.
دوستش داشتم و مرهونش هستم.