دکتر میرجلال الدین کزازی در گفت و گوی اختصاصی با «مفاخر ماندگار»

ارتباط پایدار ما با فرهنگ اصیل ایرانی قطع شده است

دکتر میر جلال الدین کزازی چهره ماندگاه و استاد و پژوهشگر زبان و ادبیات فارسی است.او درمیان اهل ادب به پارسی سخن گفتن و به بیان خود استاد، پیراسته و پالوده گفتن معروف است. جمله آثار قلمی او نیز از شعر و داستان و مقالات گرفته تا کتب درسی و پژوهشی همه به همین شیوه […]

دکتر میر جلال الدین کزازی چهره ماندگاه و استاد و پژوهشگر زبان و ادبیات فارسی است.او درمیان اهل ادب به پارسی سخن گفتن و به بیان خود استاد، پیراسته و پالوده گفتن معروف است. جمله آثار قلمی او نیز از شعر و داستان و مقالات گرفته تا کتب درسی و پژوهشی همه به همین شیوه به رشته تحریر درآمد اند.«فرهنگ واژگانی»، عنوان اثری است که از سوی انتشارات معین و براساس واژه‌های مورد استفاده این استاد پرکار ادبیات فارسی به چاپ رسیده است.
در گپ و گفتی صمیمانه با این استاد برجسته زبان فارسی مروری داریم بر وضعیت آموزش، تدریس و پژوهش های مرتبط با زبان و ادبیات فارسی در ایران.
استاد در پایان، با بیانی محب آمیز در ارزیابی خود از انجمن آثار ومفاخرفرهنگی می گوید:« این انجمن در زمان های فرّ و فروغ خویش، کارهایی ارزشمند و بنیادین به انجام رسانیده است؛ یک نمونه درخشان، کتاب هایی است که در این انجمن به چاپ رسیده است که از هر دید، کتاب هایی اند شایسته و ستودنی.»

اجازه دهید گفت وگو را با این پرسش آغاز کنیم؛ چرا در گذشته متون استوار فارسی مانند گلستان، کلیله و دمنه و… در مدارس و مکتب خانه ها تدریس می شد اما هر چه روزگار گذشت این متون در فضای آموزشی متوسطه و حتی عالی، کم رنگ وبعضا حذف گردید؟
بی گمان چنین است! اگر ما دانش زبانی و ادبی ایرانیان امروز را با این دانش نزد ایرانیان چند دهه پیش بسنجیم به شگفتی خواهیم دید که ایرانیان کنونی آن پیوندی فراگیر و پایدار را که نیاکانشان با زبان و ادب پارسی، در پی آن با فرهنگ ایرانی داشته اند، ندارند. این پدیدهِ دریغ انگیز، پرسمان خیز می تواند خاستگاه هایی گوناگون داشته باشد. یکی از این خاستگاه ها که کاربردی بنیادین تر می تواند داشت، این است که در پی دگرگونی در هنجارهای روزگار، این پدیدهِ دل آزار در هازمان و جامعه ایرانی مانند شاید بسیاری دیگر از هازمان های جهان، پدیدار شده است؛ آن هم این است که ارج و ارزشِ نوشتار، اندک اندک کاستی گرفته است. زیرا رسانه هایی دیگر جای دفتر و نامه و کتاب را گرفته اند. در جهان امروز، گسترش برگزاف و مرز شکن فنآوری رسانه ای، انگیزه ای نیرومند شده است که مردمان جهان، از آن میان ایرانیان بیش ببینند؛ در پی آن، در دامنه ای تنگتر بشنوند، از آن پس در دامنه ای بسیار تنگ، بخوانند. شمار خوانندگان، کسانی که با کتاب در پیوند اند، بسیار کاستی گرفته است بر شمار بینندگان، برگزاف افزوده شده است. اگر بخواهیم روانشناسانه این پدیده را اندکی بکاوییم، می توان گفت که دیدن هرگز نمی تواند با خواندن در کارسازی و اثرگذاری هم ساز و هم تراز باشد. به ناچار آنچه می بینیم، در رویه می ماند، راه به ژرفا ها نمی برد. هنجار این است که تنها یکبار می بینیم، اما آنچه می خوانیم از آن روی که بر آن درنگ می ورزیم، می تواند کارآیی افزون تری داشته باشد، می توانداز رویه راه به ژرفا ببرد، بر یاد و اندیشه کارگر بیافتد؛ اگر کار مایه فرهنگی و اندیشه ای و روانی در آن بسیار باشد، حتی به نهاد برسد. در شمارِ نه تنها آموخته ها، اندوخته ها نیز، جای بگیرد. یکی از خاستگاه ها این است، دو دیگر به همان سان که شما در پرسش خویش بر آن انگشت بر نهاده اید، این کاستی وکمی، باز می گردد به آن که شاهکارهای سخن پارسی، آن جایگاهی را که به سزا می باید در آموزش داشته باشند، بوِیژه در رده های آغازین آموزش، ندارند. نونهالان ایرانی در آن زمانی که می باید، در زمانی که روزگار آموختن و اندوختن است، با این شاهکارها پیوندی پایدار نمی یابند و از همین روی در سالیان سپسین، زمینه فرهنگی و روانی در آنان فراهم نمی شود که پیوندی تنگ و همواره با این شاهکارها داشته باشند. شما اگر با یکی از کهن سالان به سخن بنشینید حتی اگر فرهیخته و دانش آموخته نیز نباشد، آشکارا می بینید که پی در پی به بیت های بلند، دستان هایی دلنواز را به بهانه ها و انگیزه های گوناگون در سخن خود به کار می برد.گفتار خویش را با آنان شکرینی و شگفتی می بخشد. در میان ایرانیان جوان ، حتی میانسال چند تن را می توانید شناخت که سخنی اینگونه بتوانند داشت. خاستگاه های دیگر را نیز بر می توانم شمرد، اما بدین دو بسنده می کنم.
در راستای سئوال پیشین، آیا با این دیدگاه موافقید که نسل جدید محصلین زبان و ادب فارسی آنچنان که باید شوقی به آموختن و خواندن اندیشه و آثار فحول سلف ندارند؟ آسیب‌شناسی جنابعالی در این باره چیست؟
پاسخ این پرسش کمابیش در پاسخ به پرسش پیشین داده شد. با این همه، من شایسته می دانم که نکته ای را بر آنچه گفته شد در پاسخ بدین پرسش دوم بیافزایم. نکته ای شایسته درنگ ،اندیشه انگیز و پرسمان خیز؛ من سالی چند از این پیش بدین نکته پرداختم، آن را در گفت و شنودی یا در سخنی که می راندم بر زبان آوردم؛ مایه شگفتی پاره ای از کسان شد، واکنش آنان را بر انگیخت، اما من همچنان بر آنم که این نکته ای است باریک که باید در آن اندیشید. هم اکنون آن را دیگر بار، کوتاه، در میان می نهم؛ یکی از خاستگاه های بیگانگی ایرانیان کنونی با شاهکار های سخن پارسی از دید من، پدیده ای است که از کشورهای دیگر به ایران راه جسته است؛ در روزگاری که باختر گرایی گسترشی می یافت. آن پدیده، همان است که آن را «ادب کودکان» می نامند. «ادب کودکان»، ادبِ سنجیده، بر رسیده، اندازه گرفته است. شما اگر به کتاب هایی بنگرید که بر پایه این گونه از ادب نوشته شده اند، می بینید که در جایی از کتاب، بیشتر بر پشت پوشینه آن، نوشته می شود که: این کتاب برای رده سنی فلان از فلان سال تا فلان سال نوشته شده است. این شیوه، با شیوه ای که هزاران سال در ایران، روایی داشته است در آموزش نونهالان، یک سره ناساز است. تا چند دهه پیش، نمونه هایی از شاهکارهای سخن پارسی در دبستان ها آموزش داده می شد. کسانی که «ادب کودکان» را پدید آورده اند، می خواسته اند که آموزه را با توان کودک در شناخت و دریافت هماهنگ کنند. دیدگاه و رای من این است که این تلاش در هماهنگی، انگیزه ای نیرومند شده است که کودکان و نونهالان ایرانی از شاهکار های سخن پارسی بی بهره بمانند، در پی آن، آن روزن های فراخ را به چشم انداز های دلفریبِ فرهنگ و پیشینه ایرانی از دست بدهند. کودک، گُنجایی و توان بسیار دارد در آموختن، نیازی نیست که هر آنچه را می آموزد، بداند، به معنای آن راه ببرد. «کودک» سراپای ستانندگی و پذیرندگی است. شما اگر نوشته ای یا سروده ای پیچیده و دشوار را فراپیشِ آموزنده نونهال بنهید، می تواند آن را بستاند، از آن خود کند بی آنکه به روشنی آن را دریابد. بدین گونه است که آموخته های زبانی و ادبی کودک، بویژه اندوخته های آن، مایه وری،گستردگی می توانند یافت. او در سالیان سپسین از این گنجینه بهره بسیار می تواند برد. من خود آن را آزموده ام؛ از آن زمان که خواندن می توانستم، با سخن پارسی آشنایی جستم. روانشاد پدر، کتاب هایی را می ستاند، به من می داد که بخوانم. کتاب هایی که به زبان کودکانه نوشته نشده بود، اما کتاب های داستانی بود، داستان های کهن که داستان گویان بر زبان آورده بودند به نوشتار درآمده بود. داستان هایی از گونه امیرارسلان نامدار، رستم نامه و ملک جمشید. زبان این داستان ها، نه تنها کودکانه نبود، زبانی ادبی، آکنده از بیت های بلند بود. من بسیاری از واژه هایی را که می خواندم، در نمی یافتم! نمونه ای می آورم: در این داستان ها بارها در گزارش اسب راهوارِ تیز پوی، نوشته شده بود: «اسب صرصرتگ پولاد رگ». من پاره ای از این واژگان را نمی شناختم! اما هنوز آنها را در یاد دارم. هنگامی که دانش زبانی و ادبی من مایه ور شد، معنای این واژه ها را دانستم. اما برآنم که نه تنها زیان نکرده ام، سودی سرشار برای من داشته است. به هر روی، این دیدگاهی است که شایسته بررسی و درنگ از سویه های گوناگون است.
به عنوان چهره ماندگار و استاد با سابقه زبان و ادب فارسی در یک نگاه کلی ارزیابی جنابعالی از وضعیت و کیفیت تدریس زبان فارسی در دانشگاه های کشور چگونه است و کیفیت فارغ التحصیلان سطوح عالی را چطور می بینید؟
پاسخ به این پرسش، که همچنان پرسشی است دریغ آمیز؛ آنست که چگونگی آموزش زبان و ادب پارسی در دانشگاه های ایران، به هیچ روی شایسته و درخور و هماهنگ با این ادبِ شگرفِ شکرینِ شگفت انگیز نیست! سخن پارسی ستیغ و فرازنای فرهنگ ایرانی است. ایران را جهانیان به بهانه و بر بنیاد این سخنِ ستودهِ سختهِ ستوار می شناسند. بی هیچ گمان و گزافه، بزرگترین و نامورترین سخنوران جهان در زبان پارسی، بالا برافراخته اند. شاهکار های بی مانند را در رزم نامه و بزم نامه و راز نامه و دیگر قلمرو های ادب آفریده اند. سخنورانی مانند فردوسی، خیام، مولانا، سعدی، حافظ و نظامی؛ که هر کدام در قلمرو آفرینشی خویش، بی همال و همتایند. این نازشگاهِ فرهنگی – هنری، شایستهِ آن است که بیش از هر زمینه ای دیگر، فرهنگی – آموزشی، بدان پرداخته شود در آموزش؛ چه آموزشِ راست یکباره و چه آموزشِ کنارین که به شیوه هایی دیگر بیرون از آموزشگاه و دانشگاه انجام می تواند گرفت. اما کار به درست وارونه است! ارض و ارجِ زبان پارسی و ادب آفریدهِ در آن، بسیار کاستی گرفته است! به گونه ای که گاه، دانشجویان به من می گویند که با بیم و پروا و شرم و نگرانی به خانواده خود گفته اند که می خواهند در رشته زبان و ادب پارسی، دانش بیاموزند. این دردی است گران! دریغی است بزرگ که برترین مایه نازش و سرافرازش ایرانیان، چنین خرد و خار و بی فر و فروغ شده باشد. از سالیان خُردی و از رده های نخستینِ آموزش، می باید ارج و ارزش زبان پارسی و ادب آن را به نوآموزان آموخت. آنان را با این جهانِ جادُوانهِ دلربایِ سراسر زیبایی و والایی آشنایی داد. اگر این آشنایی پدید بیاید، من بی گمانم که ایرانیان امروز مانند نیاکانشان، همواره از آن در درازنای زندگانی بهره خواهند برد.
از نظر جنابعالی فرهنگستان زبان و ادب فارسی کشور تا چه سطحی در واژه‌سازی ها توفیق داشته است؟ آیا مردم از این اقدام استقبال کرده و آن را جدی گرفته اند؟
از نگاهی کلان و فراخ، دید و داوری من درباره کارکرد فرهنگستان این است؛ پاره ای از واژه هایی که فرهنگستان، فراپیش نهاده است، در زبان، زبانِ پایه پارسی، زبانی که همه ایرانیان و پارسی زبانان آنها را به کار می گیرند، جایی یافته است؛ به کار گرفته می شود. بسیاری از واژگان نیز، از این رویکرد و بخت، بی بهره مانده اند، چرا؟ زیرا، «واژه» به شیوه ای به آیین از هر دید، فرا پیش نهاده نشده است. سرنوشت واژه را مردم بر می نهند. اگر «واژه» برزبان مردم روان گردید، استوارترین سنجه آن است که، آن واژه، واژه ای سنجیده و پسندیده بوده است. بسیاری از واژه هایی که نخست بار در زبان پارسی فرا پیش نهاده است، از سوی کسانی که با این زبان شکرینِ شور انگیزِ خنیایی به بسندگی آشنایی دارند؛ نه از سوی فرهنگستان، گسترش و روایی داشته است. حتی گاه، واژه ها را کسانی پدید آورده اند که با زبان، آشنایی آموختاری و دانشورانه نداشته اند! من تنها به یک – دو نمونه بسنده می کنم از واژه هایی که کسانی آنها را پدید آورده اند که در کارِ خودرو! بوده اند: واژه هایی مانند «سیبک»؛ چون ابزاری در خودرو به «سیب» می مانده است، به زیبایی به آیین، آن را «سیبک» نامیده اند. یا ابزاری دیگر را «سگ دست» نام نهاده اند، نگفته اند دست سگ یا مانند دست سگ، دست سگ سان، نغز ترین گزینه را یافته اند؛ «سگ دست»؛ این واژگان در زبان مردم افتاده است.

آیا امروز زبان فارسی این امکان را دارد که بتواند خود را در عرصه تکنولوژی و رقابت با زبان‌های دیگر حفظ کند؟
آری! زبان پارسی در این روزگار هم می تواند در زمینه های گوناگون، از آن میان، فنآوری، ابزار سازی؛ زبانی پویا و توانمند باشد! چرا؟ زیرا که این زبان، کارآمدترین سامانه یا دستگاه واژه سازی را دارا است. در این زبان، بی کرانه می توان واژه ساخت! زیرا بسنده است که شما دو یا چند واژه یا واژهِ وابسته وند را در کنار هم بنهید؛ واژه ای نو را پدید بیآورید، بدین گونه نیاز بدان واژه را از میان بردارید. اگر ما واژه هایی را که در زبان پارسی با اندام های برترین آدمی ساخته شده است، گرد بیاوریم؛ با اندام هایی چون «سر»، «دست» و «پا»، هر کدام از آنها خود فرهنگی جداگانه را پدید خواهد آورد. این را هم بیافزایم که به درست از همین رو است که زبان پارسی، زبان برترین و نمادین سرواد و سخن شده است در جهان؛ زیرا این زبان، زبانی است که به آسانی در آن می توان «واژه» ساخت. این توانش در زبان پارسی، سخنور را، نویسنده را، یاری می رساند که همواره بتواند آن را به شیوه ای که خود، خوش می دارد و می پسندد، در کار بیاورد؛ مُهر خویش را بر این زبان بنهد، آن را از آنِ خود کند.
در طول سال‌های گذشته انجمن افتخار داشت که میزبان سخنرانی جناب عالی به مناسبت های گوناگون باشد! جایگاه این مجموعه با سابقه را در اتمسفر فرهنگی کشور چگونه می بینید و در طول سالیان پس از پیروزی انقلاب فعالیت های انجمن در پاسداشت مفاخر فرهنگی و علمی کشور را چگونه ارزیابی می نمایید؟
من اگر بخواهم همچنان با نگاهی فراخ و فراگیر به کارنامه انجمن آثار و مفاخر بنگرم، آنچه می توانم گفت این است که این انجمن، مانند بسیاری دیگر از انجمن ها، در سرگذشت خود، فراز و فرود هایی داشته است. زمانی انجمنی بوده است اثر گذار با کارکردی گسترده و پایدار، زمانی نیز انجمنی شده است در گوشه ای فرومانده، نژند، نزار! این فراز و فرود، ناگفته پیداست، باز می گردد به آنکه رهبر و سرور این انجمن چه کسی بوده است! اگر فرهیخته ای بوده است، فراخ اندیش، آزاد منش با مایه و توان بسیار در ساماندهی، انجمن، شکفته است. بر سر آمده است! نمودی همواره و چشم گیر یافته است. اما از سویی دیگر، اگر رشته ها در دست کسی بوده است که اندیشه ای تنگ، مایه ای اندک داشته است، سر در نشیب نهاده است. اما به هر روی آنچه در فرجام می توانم گفت این است که؛ این انجمن در زمان های فرّ و فروغ خویش، کارهایی ارزشمند و بنیادین به انجام رسانیده است؛ یک نمونه درخشان، کتاب هایی است که در این انجمن به چاپ رسیده است که از هر دید، کتاب هایی اند شایسته و ستودنی.